نظرات ماركسيستي در روابط بين الملل:

در تفكرات ماركسيستي چهار نظريه داريم : 1. نظريه جهاني شدن 2. نظريه نئوماركسيستي 3. نظريه انتقادي 4. نظريه گرامشي

با توجه به اينكه اتحاد جماهير شوروي از هم فرو مي‌پاشد در واقع ضعيف بودن نظام فكري ماركسيستي براي تحليل و تبيين روابط بين الملل روشن شد. البته اين به معناي شكست ماركسيسم و يا حذف تفكر ماركسيست در صحنه روابط بين الملل نيست. گرچه خود ماركس علي‌رغم نوشته‌هاي زيادي كه راجب مكاتب مختلف فلسفي دارد آنچنان به صورت جزئي وارد مباحث بين‌الملل نشده است اما بيسي كه گذاشته حاكي از آن است كه نظرات ماركس هم‌چنان مي‌تواند در تحليل روابط بين‌الملل مؤثر باشد و نقش ماركسيسم را ما نمي‌توانيم ناديده بگيريم . همين شكست پيش بيني هاي ماركس و عدم كارايي نظام سوسياليستي كه با شكست اتحاد جماهير شوروي تا اندازه زيادي كمك كرده به اين موضوع باعث يك تجديد نظر طلبي و تفكرات نو در ماركسيست شد و دو دليل عمده را براي اين تجديد نظر طلبي و يا در واقع تجدد فكري مي‌توانيم نام ببريم .

 1. شكست ماركسيم در شوروي و كشورهاي اروپاي شرقي است كه اين وفاداري به تفكرات استالينيستي با توجه به شكست طبقه كارگر و يا  حكومت كارگري اين وفاداري نسبت به ماركسيسم از بين رفته است . 2. بيسي كه ماركس مي گذارد مبني بر ارائه نظريات اجتماعي كه در رابطه با شيوه توليد و روابط توليد است به ما مي‌گويد كه ماركسيسم هنوز در عرصه روابط بين الملل حضور دارد.

در ماركسيم سه 3 اصطلاح مهم وجود دارد :

الف- سرمايه داري؛  اعتقاد ماركس بر اين است كه شيوه سرمايه‌داري توليد از مجموعه روابط اجتماعي ناشي مي‌شود كه در دوره خاصي مي‌تواند مفيد فايده باشد. اين تعريف ماركس از سرمايه داري سه مشخصه عمده دارد: 1. هر چيزي كه در توليد دخيل است قابل خريد و فروش است و قابل ارزش گذاري است مثل مواد خام ،ماشين و نيروي كار 2. همه چيزهايي كه براي توليد لازم است مثل كارخانه و مواد خام در اختيار يك طبقه است و آن طبقه سرمايه دار است . 3. كارگران آزادند اما براي بقاي خود و زنده ماندن مجبور به فروش خود و نيروي خود به طبقه سرمايه‌دارند. بنابراين طبقه سرمايه دار هم ابزار توليد را در اختيار دارد و هم نيروي كار را در اختيار دارد.

ب- شيوه‌هاي توليد: عبارت است از عواملي كه در فرايند توليد با يكديگر پيوند مي‌خورند مثل ابزار كار ،فناوري مواد خام و در هر دوره تاريخي به صورت معيني وجود دارد. بنابراين شيوه توليدي هر دوره‌اي خاص خودش است.

ج- روابط توليد: روابط توليد ابزار توليد را در فرايند توليد به هم متصل مي‌كند كه شامل روابط فني و نهادهاي لازم در جهت پيشرفت فرايند توليد است.

بنابراين به اين جمع بندي مي‌رسيم كه با نفوذ روزافزون سازوكار بازار،بازار را در همه اركان زندگي وارد مي‌دانيم . يكي از نقاط قوت نظريه ماركس عبارت است از تحليل بحران.

بر خلاف تفكر رئاليستي كه ادعا دارد شرايط بازار و نظام بازار ثابت است و تزلزل ناپذير است ماركس در جهت عدم ثبات حركت مي‌كند و مي گويد نظام سرمايه‌داري نه تنها داراي ثبات نيست بلكه متزلزل است .

وجود بحران مي‌تواند تاثيرات دامنه‌داري را بر روند حوادث بگذارد . پس اگر اينها متغييرهاي نظام سرمايه‌داري هستند و شكل دهنده قالب نظام سرمايه‌داري، تنها راهي كه مي‌شود سياست جهاني را فهميد با درك قالب سرمايه‌داري خواهد بود. پس ديدگاههاي ماركسيستي نظرات نامؤنوسي را در رابطه با سياست جهان ارائه مي‌دهد‌ كه مي تواند ناراحت كننده باشد چون هدف نظام سرمايه داري تضمين توفق غني و ثروتمند بر ضعيف است و اين در شرايطي است كه در جهان فقر زياد است و دوسوم جمعيت جهان زير خط فقر‌اند و نابرابري بسيار زياد است.

مؤلفه هاي ماركسيستي:

  1. متودولوژي ماركسيسم ؛ بسياري از آثار ماركس نا تمام و مشروط است . با توجه به اين كه آثار زيادي از ماركس باقي مانده اما شيوه‌هاي مختلف را در رابطه با توسعه، نظريه ماركسيسم توانسته تغيير دهد اما به صورت مشورط . 

دربين تفكرات ماركسيسم چند نكته مشترك وجود دارد در درجه اول جهان ماركسيسم اعتقاد دارد كه دنيا متشكل از يك كليت است بنابراين تفسير رشته‌هاي مختلف و يا تقسيم‌بندي رشته‌هاي مختلف امري است دلبخواهي و غير مفيد . پس جهان بايد به عنوان يك كل مورد مطالعه قرار گيرد و اين تلاش زيادي را مي‌طلبد. يكي از راهكارهايي كه براي ساده‌تر شدن پيچيدگي اين نظام مبتني بر كليت اجتماعي مورد استفاده است اين است كه ما از مفهوم ماترياليسم تاريخي شروع كنيم. بر اساس ماترياليسم تاريخي كه اعتقاد به ارتباط مفاهيم و روابط در عرصه اجتماعي است فرايندهاي تاريخي (شيوه توليد و روابط توليد) در نهايت بازتابي از توسعه اقتصادي جامعه است.

در همين زمينه اقتصاد مي‌شود زيربنا و موتور محركه تاريخ. كشمكش بين شيوه توليد و مناسبات توليدي و روابط توليدي تشكيل دهنده زيرساخت جامعه مي شود. وقتي شيوه‌هاي توليد تغيير يابد مثلا به دليل فناوري، روابط پيشين توليدي هم منسوخ مي‌شود و منسوخ شدن روابط توليد به منزله تغيير روابط اجتماعي و فرايندهاي تغيير اجتماعي است.

در اين چهارچوب تحولاتي كه در زمينه اقتصاد رخ مي‌دهد روند شتاباني به تغييرات اجتماعي مي‌دهد. شيوه توليد محصولات مادي، شرايط فكري، اجتماعي و سياسي زندگي را مشخص مي‌كند. پس عملكردهاي حقوقي، سياسي و اجتماعي منعكس كننده الگوي قدرت هستند و كنترل مي شود. بنابراين تغيير در زيرساخت باعث تغيير در رو ساخت مي‌شود.

  1. طبقه : مولفه ديگر ماركيست طبقه است. ماركيست ها بر خلاف ليبرال ها معتقدند بين گروه‌هاي اجتماعي هماهنگي ضروري وجود دارد و جامعه مستعد درگيري است. اما اگر قرار است تاريخ در قالب كشمكش طبقاتي رقم بخورد و اين تغيير اتفاق بيافتد ماركس به اين موضوع توجه نكرده كه آيا خود تحليل كننده(يعني ماركس) از درگيري بين سرمايه دار و كارگر مي‌تواند بر كنار بماند يا خير؟ چون اگر قرار است فكري كه درگيري را توضيح مي‌دهد به دليل تبعيت روساخت از زيرساخت، خود اين فكر مشمول تغيير نمي‌شود؟

ماركسيسم مي گويد تحول و بحران . اين تحول و بحران در قالب كشمكش طبقاتي ايجاد مي شود . تحليلگري كه اين موضوع را تحليل مي كند آيا فكر خود اين آدم هم دچار تغيير نمي شود يعني به اين جمع بندي نمي رسد كه شيوه هاي مختلف تفسير هم مي‌تواند تغيير كند چرا چون خود ماركسيسم اعتقاد دارد كه شيوه هاي فلسفي در واقع شيوه هاي ديدن دنيا است بنابراين هر فيلسوفي تعريف خاص از دنيا دارد بنابراين شرايطي هم كه در آن است ممكن است به دليل شرايط خاص زماني و مكاني دچار تغيير شود . برخورد طبقاتي در نهايت منجر به برجسته‌ترين وجه ماركسيسم مي شود كه همان آزاد سازي است يعني بيرون آمدن طبقه فقير از زير يوق غني . ماركسيسم اعتقاد دارد اين آزاد سازي اتفاق مي افتد و بايد اتفاق بيفتد.

بحث آزادسازي باعث مي شود آدمهايي مثل ماركوزه كتاب انسان تكبعدي يا تك ساختي را بنويسد چون آزاد سازي تاثير گذار بر كل حيات بشر است اما در چارچوب تفكر نئوماركسيسم از اين موضوع غفلت مي شود .

بنابراين علاقه‌اي كه ماركس براي شناخت جامعه سرمايه داري دارد به خاطر خود طبقه سرمايه داري نبود. بلكه ماركس انتظار داشت كه چنين فهمي از عرصه نظام بين الملل و جهان منجر به براندازي نظام حاكم سرمايه داري شود با تكيه بر بحث آزاد سازي و جامعه‌اي كه در آن مزد كار و مالكيت خصوصي از بين رفته و روابط اجتماعي دچار تغيير مي شود. تمام نظريات ماركسيستي در رابطه با آزاد سازي داراي نقاط مشتركند. آثار نئوماركسيتها در مقايسه با نظريه پردازان انتقادي بيشتر تحت تاثير افكار ماركس بوده. بنابراين شاهد شكل گيري نظريه نظام جهاني هستيم.

اين مباحث مطرح شده چند نتيجه گرفتيم:

1- جهان را در قالب يك كليت نگاه مي‌كنيم. 2- اين كليت در صحنه اجتماعي وجود دارد 3- با كليت نظام اجتماعي انتخاب رشته يا ناميدن رشته هاي مختلف امري دل خواه و قراردادي و غير مفيد است. 4- روساخت يعني حقوق، سياست، اجتماع و فكر با توجه به زيرساخت يعني اقتصاد تغيير مي‌يابد. 5- زيرساخت متشكل از شيوه‌هاي توليد و روابط توليدي در هر مقطع تاريخي است كه با توجه به آن مقطع منجر به تغييرات اجتماعي مي گردد 6- آزاد‌سازي نقطه مشترك همه مكاتب ماركسيستي است كه نئوماركيست‌ها بيشتر از ديگران تحت تاثير ماركسيسم بوده‌‌اند.

آزدسازي يعني از بين رفتن توفق و برتري سرمايه‌دار و از بين رفتن مالكيت خصوصي و ايجاد روابط اجتماعي و نظام اجتماعي.

نظريه نظام جهاني: اين نظريه به كارگيري عقايد ماركس در حوزه روابط بين الملل بر مي‌گردد. افرادي مثل بخارين، هابسون،لوكزامبورگ، ايلفردينگ به انتقاد از امپرياليست در قرن 20 پرداختند.

در اين زمينه لنين كتابي را با عنوان «امپرياليسم آخرين مرحله سرمايه‌داري» تاليف مي كند كه به گونه‌اي دور شدن از عقايد ماركسيسم است. لنين فرضيه اصلي ماركس را در رابطه با اينكه شيوه اقتصادي توليد در نهايت روابط بسيط تر سياسي اجتماعي را تعيين مي كند قبول داشت. رابطه اي كه زير ساخت و رو ساخت را تعريف مي كرد. بدين دليل عقايد لنين توسعه افكار ماركس است. لنين مي‌گويد تاريخ در قالب مبارزه طبقاتي بهتر فهميده مي‌شود و معتقد بود كه شرايط سرمايه داري نسبت به زماني كه ماركس كتاب سرمايه را در 1867 منتشر كرده دچار تغيير شده است. عمده ترين تغيير از نگاه لنين، توسعه سرمايه‌داري انحصاري است. يعني سرمايه داري وارد مرحله جديدي شده است. در شرايط سرمايه داري انحصاري ساختار دو لايه‌اي در اقتصاد جهان شكل گرفته كه مركز غالب بر پيرامون كمتر توسعه يافته استيلا مي‌يابد.

با توسعه مركز و پيرامون ديگر هماهنگي خود كار منافع بين همه كارگران ايجاد نمي‌شود. بورژوازي در مركز مي‌تواند منافع حاصله از استثمار پيرامون را براي بهبود شرايط پرولتاريا به كار گيرد. به عبارت ديگر سرمايه‌دار مركز از اين راه به آرام سازي طبقه كارگر خود مي تواند بپردازد. به عبارتي سرمايه‌دار با پول دهان كارگر را مي‌بندد.

بنابراين تقسيم ساختاري بين مركز و پيرامون ماهيت روابط بين بورژوازي و پرولتاريايي هر كشور را تعيين مي كند. تقسيم ساختاري يعني اينكه كي،‌چي، چه موقع، چقدر توليد بكند؟

آنچه كه باعث تعيين رابطه سرمايه دار و پرولتاريا هر كشور مي شود همين تقسيم ساختاري است. آزادسازي هم در همين زمينه اتفاق مي افتد.

اين تعريف لنين از شرايط يادآور دو ويژگي مهم در فهم سياست جهاني است. اول؛ اينكه همه سياست‌ها چه داخلي و خارجي در چهارچوب اقتصاد جهاني سرمايه‌داري به وجود مي‌آيد. دوم؛ دولت‌ها تنها بازيگران جهان سياست نيستند بلكه طبقات اجتماعي اهميت دارند. به علاوه جايگاه كشور و طبقات در ساختار اقتصاد جهاني سرمايه داري، رفتار كشورها را محدود مي‌سازد و الگوهاي تعامل و تسلط را تعيين مي‌كند.

ديدگاه لنين به وسيله مكتب وابستگي امريكاي لاتين به ويژه در آثار رائول پرويش منعكس است. او معتقد بود كشورهاي پيرامون از آنچه كه او آن را نزول شرايط تجارت مي‌داند رنج مي برند. به عبارتي او معتقد بود كه قيمت كالاهاي توليد شده سريع‌تر از قيمت مواد اوليه افزايش مي‌يابد.

ويژگي‌هاي اصلي نظريه جهاني توسط امانوئل والرشتاين كه متفكر اصلي در نظريات جهاني است منعكس است. از نظر والرشتاين غالب‌ترين شكل سازمان اجتماعي همان چيزي است كه او آن را نظام جهاني مي‌داند و مي‌گويد تاريخ دو نوع نظام جهاني را شاهد بوده است: 1- امپراتوريهاي جهاني 2- اقتصاد جهاني

مهمترين وجه تمايز ميان اين دو به اين عامل بستگي دارد كه تصميمات در مورد توزيع منابع چطور اتخاذ مي‌شود.

در امپراطوري جهاني يك نظام متمركز سياسي قدرت را در دست دارد. اما در اقتصاد جهاني مراكز متعدد قدرت را كه در مورد توزيع منابع تصميم مي گيرند داريم. اگر چه ساز و كار هر دو نظام مي‌تواند متفاوت باشد ولي تاثير ويژه هر دو نظام يكسان است كه همان انتقال منابع از مركز به پيرامون است و اين نظام جهاني مدرن بيش از هر چيزي نظام سرمايه داري است و همين ايجاد كننده نيروي اصلي است. والرشتاين نظام سرمايه داري را اين گونه تعريف مي‌كند: نظام توليد براي فروش در بازار براي كسب سود و اختصاص اين سود بر مبناي مالكيت فردي و يا جمعي است. او معتقد است كه در بستر اين نظام نهادهاي خاصي به صورت مستمر توليد و بازتوليد مي شود. اين وضعيت متغير نه تنها به آنچه كه معمولا نهادهاي اقتصادي در نظر گرفته مي‌شود بلكه به صنايع نيز تسري مي‌يابد و اين وضعيت براي نهادهاي هميشگي مثل خانواده و گروه‌هاي نژادي ثابت مي‌ماند. طبق نظر والرشتاين هيچ يك از نهادها ثابت نيستند و بايد رويكرد غير تاريخي را پذيرفت يعني نپذيرفتن اين موضوع كه ويژگي‌هاي نهادهاي اجتماعي از نظر تاريخي خاص هستند. از نظر او تمامي نهادهاي اجتماعي چه كوچك و چه بزرگ در حال تغيير مستمر و مداوم هستند. والرشتاين معتقد است خود اين نظام از لحاظ تاريخي محدود است و داراي يك ابتدا يك وسط و يك انتها خواهد بود.