نظریه های مختلف در روابط بین الملل جلسه پنجم- دکتر وثوقی
برداشت سوم در نئو رئاليسم جنبه امنیتی دارد. 1- رئالیست تدافعی 2- تهاجمی
تفاوت والتز با کلاسیک
تعداد بازیگران در عرصه بين الملل فقط دولت ها نیستند تعداد بازيگران از نظر والتز زیاد است. رئالیسم اصولا یک نظریه استقرایی است. مورگنتا سیاست بين الملل را با نگاه به اعمال و رفتار قدرت ها در داخل ساختار تشریح میکند. بنابراين تحلیلي كه مورگانتا از برخورد هند و پاکستان مي دهد در واقع نگاه را متوجه نظامیها و قدرت و نفوذ آنها ميكند. در واقع این توزيع ها از پایین به بالا است یعنی اول عملکرد دولت ها مورد مداقه قرار مي گيرد و بعد شکل کلی حرکت آنها دیده میشود. بر اساس تفکر رئالیسم واحدها كه همان بازیگران دولتي باشند نقش عمده را دارند. والتز نه اينكه واحدها را انکار بکند بلکه تاثیر ساختار را مورد نظر قرار می دهد. ساختار از طریق قواعد و آموزههایش که به صورت آمرانه است، در بین هرج و مرج بین المللی تعریف میشود. والتز اعتقاد دارد که تمایزی بین دولتها در رابطه با عملکردشان وجود ندارد. همه کشورها مساوی و دارای عملکرد خاص هستند.مثل اعمال حاكميت . بنابراين ساختار نظام بينالملل است که انتخاب های سیاست خارجی را شکل میدهد. بر اساس تفکر والتزی رویکردی که برای تحلیل رقابت ژئوپولوتيك هندوپاکستان وجود دارد،اين است كه دنیا دنیای هرج و مرج است هم هند مجاز هست و هم پاکستان چون دارد از ساختار تأسی میکند. و جو حاکم ساختار هرج و مرج است. یعنی در شرایطی که ساختار فشار وارد میکند دولتها بر اساس چيزي كه ساختار به آنها ديكته مي كند عمل مي كنند اما کشورها چاره ای جز تاسی از ساختار ندارند چون می شوند مخالف قواعد ساختار و هنجارها. از این بابت کشور خاطی میشود هنجار شکن و مخالف نظم موجود. در این چارچوب دولت ها برای حفظ و افزایش قدرت خود باید دنبال کسب قدرت بیشتر باشند.
تفاوت دومي كه بين نئورئاليسم و رئاليسم سنتي وجود دارد بر میگردد به قدرت. از نظر رئاليسم قدرت فی نفسه یک هدف است. در واقع مهمترین نشانهای که به رئالیسم کمک میکند تا مسیر خود را در دورنمایی از سياست بين الملل ببیند مفهوم منفعت است که این مفهوم در قالب قدرت تعریف شده. دولتها بر اساس منافع خود یا بر اساس قدرت خود دست به عمل میزنند و دارای جایگاهند. در تفكر رئاليسم سنتي بارزترین نماد قدرت، قدرت نظامی است هر کشور که توان نظامی بالاتر داشته باشد قدرتمند تر است اما رئاليسم در عین حال که قدرت را قبول دارد اما اعتقاد دارد که نیازی به اعمال قدرت در چهارچوب قدرت مداری که در عصر امپراتوریها بود نیست. قدرت از نظر والتز چیزی بیشتر از جمع آوری قدرت نظامی است. والتز قدرت را در چهارچوب ترکیبی یعنی مجموعهای از توانمندیها تعریف میکند. بنابراین دوباره والتز بر ميگردد به رئاليسم سنتي و میگوید دولتها بر اساس قدرتشان ارزیابی و متمایز میشوند نه بر اساس عملکردشان. چرا که قبلا گفتيم از نظر والتز عملكرد دولتها يكي است و قدرت هدف نيست قدرت ابزاري است و قدرت نظامی هم تنها وجه قدرت نیست بلكه تركيبي از توانمنديها مورد نظر است
آنچه که الان باعث قدرت آمریکا شده نه قدرت نظامی است و نه قدرت اقتصادی بلكه قدرت فرهنگي است و قدرت هنجارسازی است. گرامشی به شوروی می گوید تا زمانی می توانید قدرت داشته باشید که هنجارهایتان فرا ملی شود. وگرنه از هم پاشیده میشود. چون نتوانست هنجار خود را در خارج از مرزها گسترش دهد اما آمریکا در طیف بسيار وسیع هنجارهای خود را به هنجارهای جهانی تبدیل کرده است.
یعنی ما امروز در جهانی باهنجارهای آمریکایی زندگی می کنیم. این هنجار برنظام بين الملل تسلط پيدا كرده و قواعد و آموزهها را تدوین میکند. و زمانی این قدرت بی اثر می شود که یک هنجار مثل آن فراگیرتر از مرزهای ملی خودش شود. در غیر این صورت قدرتش در داخل مرزهایش محدود میشود. آمریکا در حال حاضر از اخلاق و هنجار استفاده میکند تا هزينه هاي خود را كم كند براساس نئورئالیسم. یعنی این ساختار است که همه چیز را جهت می دهد.
والتز اعتقاد دارد قدرت در ساختار به دولت جايگاه مي دهد. و به همین دلیل عمل دولت ها و رفتارشان بر اساس این جایگاه اعمال میشود. چون جایگاه وابسته و برابر است با قدرت.
رئالیسم و نئورئاليسم نسبت به هرج و مرج دو دیدگاه متفاوت دارند از نظر رئالیست دولتها نسبت به بزرگی و کوچکی خود به ساختار، عکس العمل نشان میدهند اما نئورئاليستها معتقدند که هرج و مرج تعریف کننده نظام بین المللی است. پس دولتها تجربیات مشابهی را در قالب هرج و مرج انجام میدهند و هر نوع تفاوت در این راستا به قدرت و تفاوت قدرتشان بر میگردد.
عکس العمل دولتها در این هرج و مرج میتواند در قالب پیوستن به اتحادها و ائتلاف ها و سازمانهای منطقهای رخ دهد. و از یک یک جانبه گرایی پرهیز شود. اما آنچه باعث یکجانبه گرایی ممکن است شود، یک نیروی نظامی بدون رقیب است که برای حفاظت از منافع خود وارد عمل میشود. بنابراین در اینجا با توجه به اینکه چه کسی، چگونه در کجا و چه مقدار منافع را به دست می آورد با آموزه دیگری به اسم منافع مطلق و منافع نسبی روبروست. در اینجا هم تفاوت بین رئالیسم و نئورئاليسم ممکن است بروز كند.
جوزف گریگور بر مفهوم منافع نسبی تاکید دارد. در چهارچوب این مفهوم دولتها علاقهمند به افزایش قدرت خود و نفوذ هستند این یعنی منفعت مطلق. و بدین منظور با سایر دولت ها همکاری خواهند کرد. حال در این همکاری چه مقدار سود نصیب چه کسی میشود، در قالب مفهوم نسبی باید آن را جستجو کرد. یک نظر کلی در این باره وجود دارد كه : دولتهایی که وارد همکاری میشوند ممکن است دست به تقلب بزنند. یعنی ممکن است نتوانند به قوانینی که همکاری را تقویت میکند پایبند باشند. در اين شرایط باید دولت ها اقدامات چند جانبه را رها كنند و به صورت انفرادی وارد عمل شوند.و اخلاق را در چهارچوب عمل به تعهدات تعريف كنند. تقلب كردن مانعي براي دنبال كردن منفعت مطلق ميشود. چون ممكن است يك كشور ميزان سود بيشتري نسبت به ديگران داشته باشد. بحث اصلي در نظام بين الملل كنوني اين نيست كه آيا همه از همكاري سود ميبرند يا نه بلكه صحبت سر اين است كه اگر همكاري اتفاق بيفتد چه كسي بيشتر سود ميبرد؟ اگر در شرايطي باشيم كه از همكاري سود بيشتري ببريم ميتوانيم تشويق شويم به ادامه همكاري با سازمان هاي بين المللي بپردازيم. مهم اين نيست كه مثلا WTO آيا يك سازمان ظالمانه است يا ظالمانه نيست و مهم اين است كه پيوستن به آن سود بيشتري دارد.
فرضيههاي اصلي نئورئاليسم: 1- هرج و مرج، در اين وضعيت دولت ها با هم تعامل دارند. 2- ساختار مهمترين عامل تعيين كننده رفتار است. 3- دولتها به دنبال منافع خودشان هستند و نظام هرج و مرج آميز و رقابت آميز آنها را وادار ميكند كه تا بيشتر از آنكه به همكاري فكر كنند به نفع شخصي فكر كنند. 4- دولتها بازيگران خردگرا هستند و استراتژيهايي اتخاذ ميكنند كه منافع آنها را افزايش و ضرر را كاهش دهد. 5- مهمترين مساله در هرج و مرج، بقاست. 6- دولتها، ديگر دولتها را به عنوان دشمنان بالقوه خود و تهديدي براي منافع ملي خود ميدانند و اين عدم اعتماد و ترس معماي امنيتي و يا تنگناي امنيتي را باعث ميشود.
آموزه هاي نئورئاليسم: هرج و مرج،بقا،قدرت،جايگاه،توان،استراتژي خردگرا