جلسه ششم درس مناطق نفوذ مورخ 27/8/88
امروز ميخواهيم حوزههاي نفوذ آمريكا و شوروي در طول جنگ سرد را در آمريكاي لاتين بررسي كنيم
اولين كاري كه ميكنيم اين است كه بفهميم بحث حوزههاي نفوذ جزئي از حوزه بحث سياست خارجي هر كشور است ابتدا بايد بدانيم سياست خارجي چيست و بعد سياست خارجي آمريكا و شوروي را در آن منطقه بيان كنيم .
سياست خارجي سياستها و استراتژيهاي يك كشور در روابط سياسي دفاعي و اقتصادي و امنيتي با كشورهاي ديگر است . foreing policy به عبارت ديگر مجموعه سياستهايي كه يك كشور در روابطش با كشورهاي ديگر دنبال مي كند سياست خارجي است .
در سياستهاي كلي بايد ببينيم آن كشور چه چيزي مي خواهد و هدفش چيست و چه شيوهاي بايد بكار ببريم و از چه ابزاري استفاده كنيم آيا از جنگ و يا ديپلماسي و يا تحريم استفاده كنيم .
در كشورها با دو اصل كار انجام ميشود يكي هزينه ها و دوم منافع
مديريت تصميمگيري در هر كشور است كه تصميم گيري مي كند آيا هزينه اي كه براي بدست آوردن اين منافع انجام مي شود آيا به صرفه است و ايا آن منافع ارزش دارد .
در شوروي مديريت تصميم گيري با پوليت بورد دفتر سياسي حزب كمونيست بوده است .
مقايسه اصول سياست خارجي بين آمريكا و شوروي:
در مورد شوروي دو متغيير اصول سياست خارجي را تعيين مي كرد در طول جنگ سرد : 1- منافع ملي ۲- اهداف ايدئولوژي
مهمترين اصلي كه در منافع ملي وجود دارد امنيت ملي است كه البته در كنار ان منافع سياسي و اقتصادي و نظامي هم مطرح است
شباهت زيادي بين سياست خارجي شوروي و روسيه تزاري در اين موارد وجود دارد هر دو حوزه هاي اطراف را اشغال كردهاند و يك ديكتاتوري ايجاد كرده اند و يك امپراطوري ايجاد كرده اند هر دو حوزه هاي نفوذ ايجاد كرده اند كه حوزه آن اروپاي شرقي بود به خصوص حوزه بالكان . موقعيت ژئوپلوتيك روسيه در اين مورد نقش مهم و تعيين كننده اي در هر دو دوره داشته است .
يك اصل دوگانگي كه در روسيه هميشه وجود داشته است اين است كه اگر روسيه در طول تاريخ هر وقت ضعيف شد به آن حمله كردند به خصوص از طرف غرب و هر وقت روسيه خودش قوي بود به ديگران حمله مي كرد .
اما از جهت ايدئولوژي شوروي با روسيه تزاري فرق داشت .
ايدئولوژي مجموعهاي از اصول عقيدتي است كه جهان بيني ايجاد ميكند . world view
ايدئولوژي در شوروي گسترش كمونيسم را خواستار بود و يك انقلاب جهاني و از بين بردن كاپيتاليزم و تلاش براي بر هم زدن هژموني غرب مي كرد. در اين نقطه هم منافع ملي و هم ايدئولوژي هر دو يك مسئله را مطرح مي كنند و در حقيقت همان مسائل زمان روسيه تزاري را مطرح مي كنند اما با يك دكترين جديد.
شوروي در زمان روسيه تزاري با آمريكا دوست بود حتي از استقلال آمريكا حمايت مي كند. حتي در روز قيام چين با آمريكا متحد مي شود در حمايت از انگلستان . اما اين يك روابط تاكتيكي است و استراتژيك نيست مي گوييم تاكتيكي به خاطر اين كه شوروي غرب را دشمن خود مي داند و مي خواهد كاپيتاليسم را ازبين ببرد.
شوروي در سياست خارجي خود هيچ وقت اين ضرب المثل روسي را فراموش نكرد :
You may always walk with the devil until you get the end of the bridge.
تو ميتواني هميشه حتي با شيطان هم همراه و هم قدم شوي در يك مسير مشترك تا وقتي كه به آخر پل بررسي و از آنجا ميتواني راه خود را جدا كني.
چين و امريكا در همه چيز با هم اختلاف نظر دارند اما رابطه نزديكي با هم دارند و اين به خاطر اقتضاي منافعشان است و رابطه تاكتيكي با هم دارند.
نكته مهمي كه وجود دارد اين است كه شما در مسير پل با شيطان ميخواهيد تا آخر برويد اما امكان دارد در طول مسير آنقدر به هم نزديك شود كه ديگر نتوانيد از هم جدا شويد.
اگر شما در سياست خارجي خيلي شعار بدهيد ديگر نميتوانيد تغيير تاكتيك بدهيد وآن شعارها تبديل به استراتژي مي شود.
براي شوروي اروپاي شرقي در اولويت اول بود نه آمريكاي لاتين اما براي آمريكا آمريكاي لاتين در اولويت اول است به خاطر اينكه خانه آمريكا بود .
آمريكا تا دهه 1930 آمريكاي لاتين را حياط خلوت خود مي دانست.
سوال اصلي اين بود كه شوروي چطور مي توانست در آمريكاي لاتين نفوذ كند و حوزه نفوذ خود را گسترش دهد .
راه اول اين بود كه بتواند دوستان و متحداني در آن منطقه پيدا كند تا آن متحدان تبديل به يك پايگاه برايش بشوند . مثل كوبا ، گرانادا و نيكاراگوئه
كنترل با نفوذ با هم يكي نيستند شوروي بر روي برخي كشورها كنترل داشته است و در حقيقت اقمار آن محسوب مي شدند.
را ه دوم حمايت از حركتهاي چپ و سوسياليستي و حركتهاي چريكي در منطقه است آمريكاي لاتين فضاي مساعدي براي حركتهاي چپ داشت و فقر و نابرابري گسترده بود و شكاف طبقاتي بين كليسا و مردم و فئودالها و زمينداران و غيره همه زمينههايي بود كه باعث رشد بيثباتي و رشد حركتهاي چريكي ميشد و شوروي از اين طريق مي توانست حكومتها را تحت فشار قرار دهد و حكومتها را سرنگون كند.
گروههاي معرف چپ در آمريكاي لاتين :
راه درخشان در پرو
ام 19 در كلمبيا
ساندنيستها در نيكاراگوئه
وقتي شوروي فرو پاشيد حركتهاي چريكي هم از بين رفت چون كسي ديگر نبود كه از آنها حمايت كند .
براي آمريكا امريكاي لاتين در اولويت بود چون انجا در حفيقت خانه امريكا محسوب مي شد و انجا را حياط خلوت خود مي دانست و سياست برادر بزرگتر big brother policy را اجرا مي كرد . آمريكا برادر بزرگ بود و كشورهاي امريكاي لاتين برادران كوچكتر بودند و هر وقت نياز مي شد گوش انها را ميگرفت.
سياست خارجي آمريكا:
از زمان تاسيس آمريكا در 1776 تاكنون سياست خارجي آمريكا همواره در نوسان حول سه اصل يا سه محور بوده است :
1- انزواگرايي تا سال 1889 isolationalism در واقع نمي خواهد خود را در جنگها دخالت دهد.
2- يك جانبه گرايي unilatarianism در حقيقت بحث تصميم گيري است كه به صورت يكجانبه اخذ مي شود. امروز يك مفهوم منفي دارد يعني يك كشور به تنهايي براي تمام جهات تصميم بگيرد . ان هم بدون مشورت با آنها. در مورد آمريكا در زمان يك جانبه گرايي اين مفهوم يعني آمريكا آن توانايي و قدرت را دارد كه بتواند براي خود تصميم بگيرد.
3- مداخله گرايي interventionalisam بيشتر به مفهوم مداخله كشور در مسائل جهان است اما مفهوم منفي ان يعني دخالت در امور داخلي كشورهاي ديگر است در مورد امريكا از 1889 عملا به طرف سياست مداخله گرايي مي رود.