بريتانيا

استراتژی تغییر بریتانیا

از 1945 بریتانیا در جهت قبول شرایط جدید و تنزل پیدا کردن در یک موقعیت امپراطوری است و نزول پیدا می‌کند و تبدیل به یک قدرت درجه دوم در بعد از جنگ جهانی دوم و بعد از اين تغییرات بریتانیا مجبور به روند تطابق می‌شود. در 3 مورد نگاه استراتژیک بریتانیا متمرکز می‌شود:

 1- نگاه به مشترک المنافع

 2- اروپا

 3- آمریکا

 با توجه به افول امپراطوری بریتانیا و حوادثی که در اروپا رخ می‌دهد و موجب استقلال خواهی در کشورهای مستعمره بوجود می‌آید، بریتانیا مجبور می‌شود نگاه خود را به کشورهای مشترك المنافع  یعنی مناطقی که در زمره مستعمرات بوده و یا حالا استقلال پیدا کرده معطوف کند و در این چارچوب ارتباط وسیعی با این کشورها ایجاد کند. در حوزه اقتصاد بیشتر از هميشه هست در عین حال نگاه به اروپا در قالب مشارکت در طرح مارشال واستقبال از طرح مارشال است. مضاف بر اينكه اتفاق پراگ در بهار (1968) موضوع آلمان سبب می‌شود که در غالب یک استراتژی موجزتر اما مختصرتر با کمک به توسعه مسائل هسته‌ای خودش تطابق را انجام دهد. علاوه بر این چرچیل می‌گوید که ما قبل از هر چیز به آن سوی آتلانتيك نگاه مي‌کنیم. توجه به ریشه‌های مشترکی که بریتانیایی‌های با آمریکایی‌ها نگاه به آمریکا به عنوان یک متحد به عنوان محور سوم استراتژیک بریتانیا مطرح می‌شود. بحث عمده این ارتباط در این مقطع مشارکت در طرح‌های دفاعی و استراتژی‌های دفاعی است و همچنین در حوزه اتمی نیز این مشارکت‌ها رخ می‌دهد، در راستای این استراتژی در بحث مصر و کانال سوئز بريتانيا از مصر عقب می نشیند، از حمایت سلطنت طلبانه یونانی دست بر می‌دارد و سعی در تحكيم مواضع دفاعی خود در اروپا می کند. به واسطه این تغییرات آنچه که در مرحله دوم استراتژی بريتانيا رخ مي دهد نقش يابي جديدي هست كه به جاي نقش امپراطور بودن يا امپراطوري انجام مي‌دهد پس توان زيادي را بر روي استراتژی‌های دفاعی و نظامی می‌گذارد و سعی می‌کند که با نقش جدید خودش در عرصه سیاست بین‌الملل ظاهر شود. یکی از مواردی که این استدلال را ثابت می کند عبارت است از جایگزینی بریتانیا در کشورهای آفریقایی که قبلا مستعمره بریتانیا بوده اند و همچنین مشارکت مجدانه در شرق دور و در جزایری که بوسیله ژاپن قبلا اشغال شده‌اند. همچنین در سرزمین‌هایی مثل مالزی، سنگاپور، برمه، هنک کنگ نیروهای بریتانیایی در جهت اشغال دوباره این سرزمین‌ها که از تسلط آلمان خارج شدند دارد. بنابراین بریتانیا مجبور است در آن واحد دست به نوسازی نظامی هم بزند و در نهایت تلاش خودش در جهت توسعه تسليحاتي و صنايع نظامي حرکت می‌کند. از طرفی در دوران‌های مختلف حکومت محافظه‌کاران و حزب کارگر بودجه‌های دفاعی به سبب این تغییرات دست خوش دگرگونی‌هایی می‌شود یکی از این دگرگونی‌ها در قالب کم کردن افراد ارتش از عدد 700 هزار نفر به 362 هزار نفر معنا پیدا می‌کند و بودجه‌های دفاعی هم سعی می‌کنند که کاهش دهند. اما علی رغم این کاهش در بودجه‌های نظامی ماموریت‌های بریتانیا در عرصه‌های جهانی نه‌تنها کم نمی‌شود بلکه اضافه هم می‌شود. در جهت تقلیل افراد ارتش و بودجه‌های نظامی همچنین بازدارندگی هسته‌ای که از توان بیشتری بريتانيا را برخوردار می‌کند در برنامه‌های استراتژیک بریتانیا قرار می‌گیرد. پس استراتژیک جهانی بریتانیا در قالب دخيل شدن در عرصه‌هاي جهاني در كنار ايالات متحده، حفظ موقعيت خودش در كشورهاي مشترك المنافع و همچنين مشاركت در اروپا خلاصه مي‌شود. در همين رابطه است كه دولت بريتانيا مجبور به بازسازي نهادها و سازمان‌هاي نظامي و دفاعي خودش مي‌شود. به بوجود آوردن ساختارهايي كه بتوانند با شرايط جديد خود را تطبيق دهند در قالب شرح وظايف جديدي براي اين نهادها خودنمايي مي‌كند. و موضوعاتي از قبيل سياست‌هاي عمومي دفاعي در شكل دادن به اين سازمان‌ها و اندازه اين سازمان‌ها و تجهيزاتي كه بايد به آنها اختصاص داده شود در طرح جديد بريتانيا در قالب طراحي استراتژيك دفاعي بريتانيا آورده مي‌شود. همكاري نزديك با ايالات متحده در زمينه‌هاي دفاعي و نظامي توان نظامي اين كشور را تا حد زيادي افزايش مي‌دهد. علاوه بر اين كمك‌هاي مالي ايالات متحده كه در قالب طرح مارشال به اروپا مي‌شود بريتانيا را قادر مي‌سازد تا به تدريج خود را به عنوان يكي از ستون‌هاي نظامي عرصه جنگ سردي معرفي نمايد و با توجه به سياست مهاري كه ايالات متحده طراحي و عرضه نموده است جايگاه بريتانيا در قالب اين طرح نيز روز به روز افزون مي‌شود.

با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي دولت بريتانيا دوباره مجبور به تجديدنظر در استراتژي‌هاي خودش مي‌كند. اين تجديدنظر هم عمدتاً بر محور سازش مداوم با رويدادهاي متغييري است كه ناشي از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي است بريتانيا سعي مي‌كند در همراهي با ايالات متحده در اروپا در آن واحد مطالبات استراتژيك خود را محقق كند. اوج گرفتن نگاه آتلاتنيزم كه ريشه در دوران استعمار قرن 19 اروپا دارد پيوندهاي آمريكا و اين كشور را تقويت مي‌كند. مطرح شدن تهديدات غير سنتي در عرصه نظام بين‌الملل روند اين همكاري‌ها را تشديد مي‌كند. جهاني شدن و تسلط ليبراليزم فراملي منجر به تحكيم هرچه بيشتر اين پيوندها مي‌شود. عصر تاچر يا تاچريزم حاكي از اين موضوع است و در شرايط جديد شركت در اتحاديه‌ها همكاري‌هاي بين المللي كه بر مبناي قوانين بين‌المللي شكل گرفتند مي‌تواند منافع هرچه بيشتر را براي بريتانيا به ارمغان بياورد و نقش بريتانيا را در جامعه بين‌الملل افزايش دهد. بنابراين در فاصله سالهاي 2003 تا 2006 بريتانيا 4 مورد محور عمده را تعريف مي كند:

1- افزايش امنيت داخلي در يك جو امن‌تر و  رويكرد صلح‌جو‌تر بر شرايط بين المللي ؛

2- ارتقا رفاه در داخل؛

 3- نقش قوي بريتانيا در اروپا كه مي‌تواند پاسخ گفتن به مطالبات شهروندان را آسان تر نمايند؛

 4- اطمينان از امنيت و اداره مناسب‌تر سرزمين‌هاي ماواءبهار انگليس كه در اين رابطه وزارت‌خارجه با مشاركت وزارت دفاع و وزارت توسعه بين المللي براي جلوگيري از منازعات قوانيني را براي تنظيم روابط با كشورهاي مشترك المنافع، تنظيم قوانيني براي ورود اتباع خارجي ارائه مي‌دهد.

 در آغاز هزار سوم بريتانيا راه بردهاي خودش را اين چنين تبيين مي‌نمايد:

 1- امنيت جهان در برابر تروريسم و سلاح‌هاي كشتار جمعي؛

 2- كاهش نفوذ پذيري  بريتانيا در مقابل موج مهاجرت‌هاي غير قانوني، قاچاق مواد مخدر، جرائم سازمان‌يافته؛ 3- مشاركت در تدوين يك نظام بين‌المللي براساس حكومت قانون كه در رابطه با حل اختلافات و جلوگيري از منازعات تواناتر باشد؛

 4- توانمند نمودن اتحاديه اروپا براي اروپاي امن‌تر و نيرومندتر؛

 5- ترويج منافع انگليس در اقتصاد در حال رشد جهاني؛

 6-  توسعه پايدار بريتانيا بر مبناي مردم سالاري، حكومت خوب و حقوق بشر؛

 7- امنيت انگليسي و امنيت منابع انرژي؛

 8-  اداره و امنيت بيشتر براي سرزمين‌هاي ماوراء بهار.

پس در هزاره سوم سياست خارجي بريتانيا و استراتژي‌هاي آن در سه محور اصلي بنا گذاشته مي‌شود:

 1- حاكميت بين‌المللي قانون؛

 2- حضور اروپايي؛

 3- وارد كردن آمريكايي‌ها در پرو‍‍‍ژه  پيش‌رو براي جامعه بين المللي.

توني بلر در سال 2007 سياست خارجي اين كشور را در سه حوزه تعريف مي‌كند:

 1- قدرت نرم ؛

2- اتحاد با آمريكا؛

 3- ترويج ارزش‌ها.

در يك سند 41 صفحه‌اي دولت بريتانيا 8 راه كار عمده را معرفي مي‌كند:

1- تقويت حكومت جهاني: اعتماد به داشتن سازمان‌هاي بين‌المللي نيرومندتر، اصلاح در سازمان‌هاي بين‌المللي مانند صندوق بين‌المللي پول، بانك جهاني و مشاركت در سازمان ملل مخصوصاً‌ شوراي امنيت؛

2- تداوم مبارزه بر عليه تروريسم و اشاعه سلاح‌هاي كشتار جمعي؛

 3-  پيروزي در نبرد عقايد و ارزش‌ها؛ اعتقاد بر اين است كه بايد ارزش‌هاي خود را براي مقابله با ايدئولوژي‌ها و ارزش‌هاي ديگران علي‌الخصوص ارزش‌هاي اسلامي تقويت كنيم؛

 4- پيروزي اتحاديه اروپا با يك رويكرد برون گرا؛ اعتقاد بر اين است كه بايد توجه خود را به مسائل اقتصادي، محيط زيست، مسائل امنيتي و مهاجرت معطوف نمود؛

5- به حداكثر رساندن توان نظامي بريتانيا؛ بايد با شدت تمام بر عليه دشمنان خود چه بالقوه و چه بالفعل در تمامي جغرافياي جهاني حاضر باشيم؛

6- ايجاد اتحاديه‌اي براي راه بردهاي جديد كه با استفاده از موقعيت در اروپا ، همكاري با آمريكا و تقويت اتحاديه‌هاي اروپايي همراه باشند؛

7- اتخاذ رويكرد راهبردي و ملت سازي و ممانعت از بروز درگيري؛

8- رهبري تلاش‌هاي جهاني براي مبارزه با فقر، تغييرات جديد و ترويج تجارت آزاد.

موفقيت‌ها و شكست‌هاي بلر در دوران اول و دوم نخست وزيري او طرح مي‌شود از جمله موفقيت‌هاي او در دوران اول:

 1- تاثيرگذاري در تصميم به لغو برنامه‌هاي هسته اي ليبي است.

2- موفقيت در يافتن راه‌حل سياسي براي مشكل ايرلند

 3- توافق با اسپانيا بر سر تنگه جبل الطارق

4- موفقيت هاي پي در پي اقتصادي به ويژه در حوزه‌ آموزش و بهداشت

 5- ايجاد توازن در روابط اروپا با آمريكا حداقل تا 11 سپتامبر.

 6- سياست خارجي بلر در آفريقا

 7- سياست‌هايي كه مربوط به تغييرات جوي مي‌شود.

در همه اين موارد بلر موفق مي‌شود هم در عرصه داخلي و هم در نظام بين‌الملل به عنوان يك بازيگر ماهر امتيازات  زيادي را كسب كند.

 اما شكست‌هاي دوران بلر:

1- وارد شدن در بحران عراق كه به عنوان پاشنه آشيل بلر از آن ياد مي كنند. يكي از اقدامات اساسي دولت ؛ گردون بلر در جهت عقب نشيني از بصره و خارج كردن برنامه ريزي شده سربازان بريتانيا از عراق؛

2- ناتوان بودن از جلوگيري افول موقعيت بريتانيا در خاورميانه؛

3- كشيده شدن به جنبش اروپايي براي برداشتن تحريمهاي تسليحاتي بر عليه چين؛

 4-  اظهار در نزديكي به بوش در بعد از 11 سپتامبر؛

 5- پيدا نشدن سلاح‌هاي كشتار جمعي در عراق؛

 6- رسوايي‌هاي سياسي در بين معاونان و نزديكان بلر؛

 7- نگرفتن امتيازات كافي از آمريكا در همراهي با آمريكا.

اصولا يكي از نقاط ضعف دولت بلر همراهي‌هاي بدون برنامه با آمريكا بوده. براساس اين شكست‌ها ما شاهد بر سركار آمدن گردون بران هستيم كه گردون بران هم سياست‌هاي نزديكي به آمريكا را با جرح و تعديل‌هايي همچنان دارد اما به صورت مشخص اعلام مي‌كند كه حتي با فرض همكاري‌هاي ما با ايالات متحده بناي شريك شدن در ماجراجويي‌هاي اين كشور را نداريم. گردون بران براي جبران شكست‌هاي بلر يا به عبارتي حزب كارگر سعي به بازسازي روابط آمريكا و اروپا مي‌كند اما اتحاد استراتژيك با آمريكا را رها نمي‌كند. مخالفت با تروريسم، مخالفت با برنامه هسته‌اي ايران، تلاش در روند صلح خاورميانه و همراه شدن با آمريكا در مسائل افريقا همه حاكي از اين نزديكي است. بنابراين به نظر نمي‌رسد كه گردون بران در سياستهاي خود نسبت به دوران بلر به صورت خيلي چشم‌گيري فاصله گرفته باشد و همچنان به عنوان شريك آمريكايي‌ها در عرصه نظامي، سياسي و فرهنگي در عرصه نظام بين الملل همكاري مي‌نمايد. اما هميشه بايد در نظر داشت كه اين همكاري در جهت منافع ملي بريتانيا است.