مطالب ارائه شده در کلاس سیاست خارجی آمریکا توسط آقای دکتر دهشیار
عوامل تاثير گذار در سياست خارجي :
-
عوامل فردي 2. عوامل حكومتي 3. عوامل اقتصادي 4. عوامل ارزشي 5. عوامل بوروكراتيك
سه بازيگر در عرصه نظام بين الملل وجود دارد: 1. بازيگر بزرگ(قدرت بزرگ)2. بازيگر مهم(قدرت مهم)3. بازيگر معمولي(قدرت معمولي). روسيه و آمريكا بازيگر بزرگ هستند و در واقع بازيگر استراتژيك هستند. يك كشور استراتژيك قدرتي است كه مي تواند قدرت خود را در تمام جهان به نمايش بگذارد. بازيگر مهم بازيگر شبه استراتژيك است . روسيه قدرت جهاني نيست بلكه قدرت قاره اي است يعني آن وزن را ندارد و فقط در منطقه و قاره مي تواند قدرت خود را به نمايش بگذارد. آمريكا بازيگر جهاني است يعني در منطقه و قاره و جهان مهم است . ملاحظات و مسئوليتهاي كشور بزرگ و معمولي با هم متفاوت است . اگر امريكا در سطح جهان كارهايي را انجام دهد نبايد مخالفت كرد چون مسئوليت دارد و مسئوليت جهاني دارد و در جهان دخالت ميكند . آمريكا و روسيه تعيين كننده هستند و مسئوليت و وظايفه دارند كه نگذارند دنيا به اشوب كشيده شود. ژاپن و چين مهم هستند و چون نمي توانند قدرت خود را جهاني كنند پس بازيگر بزرگ نيستند.
كشورهاي جهان وقتي تصميم مي گيرند بايد نظر آمريكا را هم جويا شوند و او را مد نظر داشته باشند چون آمريكا حتمي واكنش نشان مي دهد.
اهداف در سياست خارجي بر اساس منافع شكل مي گيرد. در بعضي از كشورها منافع ملي مورد نظر است و در برخي كشورها منافع فردي . در آمريكا منافع فردي نيست اما در برخي كشورها فقط رئيس جمهور تصميم مي گيرد.
اصل نظم دهند سيستم بين الملل هرج و مرج است و در هرج و مرج زور غالب است اما در داخل كشورها قانون و مقررات حاكم است . اصل نظم دهند جامعه قانون است .
بستر تاريخي در سياست خارجي و روابط بين الملل شكل دهند است و ديد مردم نسبت به كشورها را بيان مي كند.
بستر شكل دهند منافع ملي عبارت است از :
1. شرايط بين المللي
2. ارزشهاي جامعه
3. موقعيت جغرافيايي
4. پيشينه تاريخي
5. منابع
6. ساختارها
علت اهميت خاورميانه :
1. منابع انرژي 2. موقعيت جغرافيايي 3. كيفيت ارزشها
ارزشهايي كه در خاورميانه است بر خلاف و متضاد ارزشهاي آمريكايي است به همين دليل است آمريكا تلاش مي كند اين ارزشها را تغيير دهد.
ابعاد مدرنيته: 1. بعد سياسي: ساختار سياسي دموكراسي 2. بعد اقتصادي: ساختار اقتصادي سرمايه داري3. بعد اجتماعي: برابري حقوقي 4. بعد فرهنگي : ساختار فرهنگي ليبرال
ليبراليزم = انسانها حقوق دارند
دموكراسي = راي براي انتخاب
آمريكا قدرت مي خواهد كه اولا در برابر روسيه بايستد و دوما ساختارهاي مورد نظر را به اجرا دراورد. شوروي هم قدرت مي خواهد تا در برابر آمريكا درآيد و دوم اينكه ساختارهاي آمريكايي را تخريب كند.
مولفه هاي حيات دهنده منافع ملي آمريكا :
-
اشاعه دموكراسي 2. اشاعه ليبراليزم3. اشاعه سرمايه داري 4. اشاعه تجارت آزاد
اوباما بيشتر اشاعه ليبراليزم را علاقه مند است در حاليكه بوش اشاعه دموكراسي را مطرح مي كرد.
استراتژي امريكا ار 1945 به بعد چگونه است :
-
دوره اول 1945 تا 1991 استراتژي سد نفوذ يا به عبارت ديگر مقابله با كمونيزم .
-
دوره دوم از سال 2000 به بعد ، استراتژي جنگ با تروريزم.
دو شيوه براي تضمين منافع آمريكا در جهان وجود دارد :
-
رفاه داخلي (شيوه انزواگرايي)
-
حضور بين المللي(شيوه بين الملل گرايي)
عده اي اعتقاد دارند ما براي اينكه دنيا را تغيير دهيم و به دنبال خود راه بياندازيم بايد داخل آمريكا را مرفه و بي درد كنيم تا دنيا ببيند و ار ما تقليد كند كه به نام شهري بر فراز نام دارد و اين باعث مي شود كه دنيا به سوي ما بيايد و منافع ما حفظ شود.
اما عده ديگر مي گويند ما براي اينكه منافع امريكا را تامين كنيم بايد برويم بيرون و شيوه بين الملل گرايي را مطرح كردند كه قالب نظريات از سال 1945 تا كنون به اين سو است و حمله ژاپن به پرل هاربر باعث شد كه شيوه انزوايي منسوخ شود و بين الملل گرايي جايگزين ان شود.
حمله آمريكا به افغانستان و عراق با هدف ورود به آنجا بوده است در تاريخ امريكا در افغانستان و عراق نقشي نداشته است و از اين فرصت استفاده كرد.
ما براي رسيدن به اهداف در صحنه بين الملل چند روش داريم :
-
تحقق اهداف ملي با كمك و همكاري ديگر كشورها = چندجانبه گرايي
-
تحقق اهداف ملي با استفاده از امكانات داخلي = يكجانبه گرايي.
در كشورها دو نوع منافع سياست خارجي را شكل مي دهد:
-
در برخي كشورها منافع ملي مبناي سياست خارجي است
-
در برخي كشورها منافع حزبي،فردي،قومي،مذهبي و زباني مبناي سياست خارجي است .
پس در عراق ممكن است چند سال ديگر به دليل تغيير مذهب سياستش هم تغيير كند. اما در آمريكا با تغيير رئيس جمهور منافع ملي تغيير نمي كند چون مبتني بر فرد يا مسائل ديگر نيست . سياست خارجي كه مبتني بر منافع ملي باشد ديگر جهت آن تغيير نمي كند اما اگر مبتني بر منافع فردي باشد هم روش و هم جهت آن تغيير مي كند .
پس سياست خارجي امريكا در مورد ايران كاملا ثابت است اما ممكن است شيوه اجرايي آن در دولتهاي مختلف متفاوت باشد .
در جايي كه منافع ملي باشد باج دادن حكومت به كشورهاي بزرگ كم است اما در جايي كه سياست خارجي مبتني بر منافع فردي است به كشورهاي ديگر باج مي دهد كه كارهايي را براي او انجام دهند.
اما كشور مثل امريكا با ساير كشورها بده و بستان مي كنند و باج نمي دهند.
در امريكا منافع ملي دست رئيس جمهور نيست و نمي تواند در آن تغيير ايجاد كند اما در كشورهاي ديگر كه منافع فردي است آن فرد مي تواند سياست خارجي را تغيير دهد .
سيستم كنسرت: يعني همراهي و همكاري بين كشورهاي بزرگ براي ادره اروپا وجهان .
سرمايه داري يعني حاكميت بازار يعني بازار جايگاه اقتصادي افراد و كشورها را تعيين مي كند.
در سرمايه داري كازينويي يك عده مي برند و يك عده مي بازند.
دليل هر اقدامي يا منافع ملي است و يا منافع فردي چون گربه محض رضاي خدا موش نمي گيرد.
اصطلاح گناه تاريخي يعني چه؟ يكي در مورد يهوديان است كه اروپائيان 6 ميليون يهودي را كشتند و ديگري استثمار آفريقا و سياه پوستان توسط سفيد پوستان بوده است .
فرق هژمون با ابرقدرت چيست؟
از 1945تا 1991 در جهان دو ابرقدرت وجود داشت . اين دو ابر قدرت تقريبا از نظر سياسي ،نظامي و اقتصادي با هم هم وزن هستند. و با هم دشمني مي كنند و به دنبال اين هستند كه همديگر را نابود كنند.
اما هژموني: از 1991 تا زمان حاضر دوران هژموني آمريكا است . هژموني دوران كوتاهي دارد. هژموني يعني از نظر سياسي،نظامي، اقتصادي و فرهنگي آمريكا از هر كشور ديگري توانمندتر است . بودجه نظامي آمريكا 600 ميليارد دلار است و چين بودجه نظامي 70 ميليارد دلاري دارد . بودجه نظامي آمريكا از مجموع تمام كشورهاي قدرتمند بيشتر است . از نظر اقتصادي توليد ناخالص ملي آمريكا 14 ترليون دلار است اما توليد ناخالص ملي اتحاديه اروپا كه 35 كشور است 11ترليون دلار مي باشد . سيستم سياسي آمريكا بسيار كارآمد است و انقدر كشش دارد كه يكدفعه يكنفر سياه پوست رئيس جمهور مي شود .
براي هژمون بودن مسئله سياسي،اقتصادي و نظامي شرط كافي است اما شرط لازم براي هژموني بودن فرهنگ است . يعني هژمون كشوري است كه ارزشهاي آن در جهان مشروعيت داشته باشد . پس نتيجه مي گيريم آمريكا هژموني دارد.
ارزشها در جهان چند نوع است :
-
ارزش اقتصادي= پول خوب است =سرمايه داري
-
ارزش سياسي = راي دادن خوب است = دموكراسي
-
ارزش فرهنگي = بحث و نقد خوب است = ليبراليسم
-
ارزش اجتماعي= برابري حقوق زن و مرد خوب است = ليبراليسم
زور و قدرت نظامي همه جا جواب نمي دهد و كاربرد آن مهم است . قدرت نظامي براي بركناري صدام جواب داد اما در سال 2003 تا 2007 طول كشيد تا تفاهم و همكاري بين گروههاي سياسي انجام گيرد ام صدام در طول 27 روز بركنار شد . اما زور و قدرت نظامي در افغانستان جواب نمي دهد . در عراق آمريكا مي خواست صدام را بركنار كند و ايجاد يك حكومت مبتني بر راي را انجام دهد پس قدرت نظامي جواب داد.
وظيفه ارتش آمركا در عراق فعاليت سياسي است يعني تقسيم قدرت سياسي بين گروههاي مختلف. در عراق 60 درصد شيعه و 20 درصد سني و 20 درصد كرد هستند و بايد هر كس سهم خود را بگيرد لذا نخست وزير شيعه شد و در نهايت مصالحه مصالحه انجام گرفت.
اما در مورد افغانستان ، آمريكا مي خواهد ملت بسازد يعني چيزي كه هست عوض كند و يك چيز جديد بسازد بنابراين مقاومت وجود دارد بين شر و خير ،كافر و مسلمان ، افغان و خارجي. بنابراين آمريكا در افغانستان به جهت نظامي و جنگ موفق نيست .
دو نوع دموكرسي داريم :
-
دموكراسي حداقل،نحيف و رويه اي
-
دموكراسي حداكثر و نهادي
دموكراسي حداقل چهار مولفه دارد :
-
راي دادن 2. رقابت كانديداها 3. چالش نتايج انتخابات 4. عزل
دموكراسي حداكثر شامل:
-
مردم به ارزشهاي دموكراتيك اعتقاد قلبي دارند
-
رسانه هاي متعدد وجود دارد ( تعداد ،جهت گيري و محتوا)
ما دونوع ارزش داريم :
-
ارزشهاي انتزاعي يعني ذهني و غير قابل لمس : مثل آزادي،برابري و عدالت
-
ارزشهاي ازلي: مثل نژاد،زبان،قوم،رنگ و مذهب
در يك جامعه دموكراتيك بايد ارزشهاي ازلي جاي خود را به ارزشهاي انتزاعي بدهد و انتخاب مردم بايد از روي ارزشهاي انتزاعي باشد نه ازلي. در عراق معيار انتخاب ازلي است اما در غرب غالبا معيار انتخاب انتزاعي است
راههاي پياده كردن دموكراسي در يك كشور:
-
فشار از خارج : مثل اشغال و غيره كه از بيرون انجام مي شود و به آن مي گويند استعمار خوش خيم
-
اعمال از بالا: ديكتاتوري تجددخواه
-
برخواستن از درون جامعه : دروني ،متني. كه خود مردم مي خواهند و مردم به دموكراسي اعتقاد پيدا مي كنند و بخشي از هويت آنها مي شود مثل فرانسه و انگلستان
در سال 1229 منشور مگناگارتا (فرمان كبير) در انگلستان (در زمان پرنس جان سال 1215 شروع اعتراض بود) شكل گرفت كه اشراف به شاه گفتند تو اگر مي خواهي ماليات وضع كني بايد نظر اشراف را بگيري و شاه هم مشمول قانون مي شود.
مولفه هاي قدرت :
الف- جنبه كمي و خشن و سخت افزاري قدرت است شامل:
-
توان اقتصادي
-
توان نظامي
-
منابع طبيعي (اگر نداشته باشد مي تواند جايگزين كند)
اين سه مورد شرط لازم قدرت است.
ب- جنبه كيفي قدرت شامل:
1. كيفيت حكومت
2. كيفيت دموكراسي
3. كيفيت تبليغات
4. روحيه ملي
اين چهار مورد هم شرط كافي قدرت است.
با بمب اتم نمي توان هنجار سازي كرد روسيه 10هزار بمب اتم داشت اما كسي در دنيا زبان روسي را ياد نگرفت مهم اين است كه جنبه كيفي قدرت را داشته باشيم .
دو نوع پذيرش وجود دارد :
-
پذيرش عملي(ابزاري)؛ يعني مجبور شويم
-
پذيرش هنجاري ؛ يعني كاري كه مي كنيم به آن باور داريم ،دوست داريم.
طبقه بندي كشورها براساس نوع قدرت :
-
قدرت هنجاري: اتحاديه اروپا يك قدرت هنجاري است .
-
قدرت نظامي(عملياتي): مثل شوروي سابق.
-
قدرت هژمون: يعني كسي كه هم هنجار دارد و هم نظامي گري مثل آمريكا. (در صورتي كه آمريكا دوران هژموني خود را سپري كند باز هم كشور بسيار قدرتمندي است اما فاصله ان با كشورهاي ديگر كمتر مي شود)
انتخاب راه سوم يعني چه؟
راه اول آمريكا است ،راه دوم اروپا است و راه سوم مثلا آمريكاي لاتين است. چون اتحاد با راه اول و دوم جواب نمي دهد و به شما اهميت نمي دهند و باالاجبار به راه سوم رسيده مي شود.
هدف از اتحاد و دوستي بايد بهره اي كه مي بريم بيشتر از هزينه باشد و مواردي را به نفع خود از طرف مقابل و متحد بدست آوريم و آدم بايد هميشه با كسي متحد باشد كه از خودش بهتر باشد.
واقع گرايي ليبرال:
واقع گرا كسي است كه معتقد به قدرت است و قدرت را مهم مي داند. هابز مي گويد شاه بايد قدرت داشته باشد حتي اگر ديكتاتور باشد و قدرت حرف اول را مي زند. اما ليبرال كسي است كه ارزش را اهميت مي دهد. واقع گراي ليبرال مي گويد از اين قدرت استفاده كنيم براي ارزشها و براي اشاعه ارزشها. تفكر هابزي ليبرال يعني از قدرت براي آوردن ارزشها استفاده كنيم. واقع گرايان مي گويند انسان داراي دو ذات خوب و بد است اگر قدرت داشته باشد خوب مي شود و اگر قدرت نداشته باشد بد مي شود. اما ليبرالها مي گويند انسان ذات خوبي دارد و مقصر محيط است كه انسان را خوب يا بد مي كند.
قوانين نظم دهنده:
هر مجموعه اي اصولي دارد كه بر آن حاكم است و نظام بين الملل هم اصل نظم دهنده دارد و آن هرج و مرج است.
در آمريكا دو تفكر وجود دارد:
-
عده اي مي گويند آمريكا منجي است و بايد سايرين را نجات دهد
-
اما عده دوم مي گويند آمريكا نبايد منجي باشد.
محافظه كار و نومحافظه كار:
محافظه كار طرفدار حفظ ارزشها و ساختار سنتي است هرچند كه آنها ناكارآمد باشند. اما نومحافظه كار طرفدار حفظ ساختار و ارزشهاي سنتي كارآمد است .
محافظه كاران از زمان بوش به بعد مي گويند حفظ وضع موجود در صورتي كه منافع آمريكا را تهديد نكند.(بايد در آن دموكراسي و حقوق بشر باشد)
نومحافظه كاران حفظ وضع موجود را با احترام به ارزشهاي دموكراتيك مي پذيرند(دموكراسي و حقوق بشر)
اخلاق در سياست:
در صحنه روابط خارجي اخلاق نبايد نقش داشته باشد اما يك زمان اگر به نفع باشد بايد اخلاقي عمل كرد.
اصل: سياست خارجي را بر اساس مباحث تخلاقي وضع نكنيم.اما هر زمان كه منافع ايجاب كرد ار اخلاق به عنوان يك سلاح استفاده كنيم.
ماكياول مي گويد: هر رهبري وقتي مي خواهد تصميم بگيرد دو چيز را بايد در نظر بگيرد يكي بصيرت و يكي زور. هر زمان كه احساس كرد از كياست و بسيرت مي تواند به هدف خود برسد از آن استفاده كند و هر جا ديد كه از طريق زور مي تواند به جايي برسد زور را بكار بندد.
مورگنتا: صحبت از اخلاق در روابط بين الملل بالاترين بي اخلاقي است .
در سياست خارجي منافع دب اكبر و دب اصغر است يعني ما بايد با توجه به آن حركت كنيم.
فرايند شكل گيري منافع ملي:
براي تعيين فرايند شكل گيري منافع ملي ابتدا گفتمان بين نخبگان شكل مي گيرد و بعد گفتمان بين توده ها(مردم) انجام مي شود و در نهايت گفتمام ملي انجام ميگيرد يعني گفتمان بين نخبگان و توده ها. كه در نهايت فرايند شكل گيري منافع ملي تعيين مي شود. در ايران اين مراحل طي نشده است براي همين خاطر نمي توانيم بگوييم منافع ملي ما بر اساس چه مواردي شكل ميگيرد.
استراتژي:
در بيان استراتژي ابتدا بايد منافع ملي را تعريف كرد و سپس ديد كه چه خطراتي منافع ملي را تهديد مي كند و در پايان بايد ببينيم كه چگونه با اين خطرات مقابله كنيم. و درنهايت به يك استراتژي مي رسيم.
ملت سازي:
يعني تشكيل دولت مدرن شامل امنيت(آزادي) و رفاه(عدالت). دولت دو سلاح براي رسيدن به امنيت و رفاه دارد: 1. قدرت قهريه مشروع 2. وضع ماليات مشروع.
البته براي ملت سازي اول بايد هويت سازي كرد. اين كاري است كه آمريكا مي خواهد در افغانستان انجام دهد.
دوره هاي سياست خارجي امريكا: (آمريكا در سال 1776 متولد شد)
1. دوره اول: دوره انزواگرايي بين سالهاي 1776 تا 1898
2. دوره دوم : دوره بين الملل گرايي بين سالهاي 1898 تا 1918
3. دوره سوم: دوره بين الملل گرايي غير فعال بين سالهاي 1918 تا 1939
4. دوره چهارم : دوره بين الملل گرايي رقابتي (بين امريكا و شوروي) بين سالهاي 1945 تا 1991
5. دوره پنجم : دوره بين الملل گراي سلطه گر از 1991 به بعد
در بين سالهاي 1939 تا 1945 چون در دنيا جنگ بوده آمريكا ناخودآگاه درگير جنگ بوده است.
نقش آمريكا در صحنه جهاني:
1. انزواگرايي (سرمشق): شهري بر فراز تپه، فانوس دريايي
2. مداخله گرا: نقش ناجي بودن.
عوامل شكل دهند سياست خارجي امريكا:
1. عوامل داخلي شامل:
الف- عوامل دولتي:
1. دستگاه بوروكراتيك(وزارتخانه ها)
2. كنگره3
3. مشاوران رئيس جمهور
ب- عوامل غير دولتي(مدني):
1. افكار عمومي
2. رسانه ها
3. گروههاي ذي نفوذ
4. اتحاديه هاي كارگري
5. فرهنگ سياسي
2. عوامل خارجي شامل:
1. شرايط جهاني
2. شكل ساختار نظام بين الملل
3. تعداد و انواع اتحاديه ها
4. سازمانها بين المللي
سياست خارجي آمريكا پويا و چند بعدي است در عواملي كه در بالا ذكر شد تمام موارد داراي نقش و وزرن هستند اما نقش ها و وزنها با هم متفاوت است و به هر دليل امكان دارد هر كدام از عوامل تاثير بيشتري داشته باشند.
هژمون:
1. بدخيم: سرزمين را اشغال مي كند و رفاه راميگيرد مثل آلمان ،انگلستان و شوروي
2. خوش خيم: ارزشها را تغيير مي دهد يعني مثل آمريكايي ها فكر كنند.
هژمون وقتي خوش خيم است در برابر آن اتحادي شكل نمي گيرد.
سه تئوري كلان در روابط بين الملل وجود دارد :
1. تئوري واقع گراي ساختاري (كه در رده اول است و دليل سطح كلان محسوب مي شود) مي گويد علت جنگ و صلح ساختار نظام بين الملل است اما بايد به ذات انسان هم توجه كرد.
1-1 . تئوري واقع گرا: (كه در رده دوم است و دليل خرد و فردي محسوب مي شود) مي گويد علت جنگ و صلح ذات انسانها است . هر اقدامي كه حكومت انجام مي دهد به خاطر ذات انسان است ذات انسان هم خوب است و هم بد.
2. تئوري ليبرال: علت جنگ و صلح نهادهاي اجتماعي ناقص و ناكارآمد هستند.
3. تئوري constructivism (سازه گرا) : علت جنگ و صلح ماهيت هويت انسانها است .
هويت شامل:
1. اعتقادات 2. ارزشها 3. نژاد 4. دين
ساختار = شكل توزيه قدرت در سطح جهان
1. تك قطبي 2. دو قطبي 3. چند قطبي
بين الملل گراي حداقل و حداكثر:
يعني امريكا حضور پيدا مي كند در منطق اطراف خود مثل آمريكا لاتين . اما آمريكا امروز بين الملل گراي حداكثر است يعني در هر جايي از دنيا كه خطر او را تهديد كند حضور پيدا مي كند.