نظریه های مختلف در روابط بین الملل جلسه چهارم- دکتر وثوقی
ايده آليسم ، هدف آن پيشگيري از جنگ است آنها نسبت به آموزه هاي بازار آزاد ترديد داشتند و سؤال ميكردند كه آيا اقتصاد بازار منجر به صلح مي شود يا خير . فردي مثل هابسون در مورد امپرياليسم و هجوم و حضور آن را زير سوال مي برد و ميگويد آنچه كه باعث مشكل دنياي سرمايه داري شده است پايين بودن ميزان مصرف است كه به دليل نداشتن شرايط بد و اقتصادي است و وقتي سرمايه داري همه چيز را در سود خلاصه مي كند ممكن است به نظامي گري و جنگ هم مبادرت ورزد چگونه ممكن است اقتصاد بازاري كه منجر به جنگ مي شود برآورنده صلح باشد . جنگ جهاني اول صلح را به عنوان شرايط طبيعي محسوب نمي كند و ايجاد آن منوط به مديريت جامعه بين الملل است . بنابراين تشكيلاتي به صورت خود آگاهانه بايد براي حفظ صلح و مديريت جامعه بين الملل به وجود آيد . پس صلح مي تواند تضمين شود در صورت وجود سازمانها و نهادهاي بين الملل كه تضمين كننده صلح است.
ويلسون در اين رابطه از انجمن عمومي صلح حرف مي زند و جامعه ملل همان چيزي بود كه ايده آليستها به دنبال آن بودند .در اين رابطه ويلسون اعتقاد داشت كه جامعه بين الملل هم بايد از يك پشتوانه نظامي برخوردار باشد تا بتواند ثضمين كننده صلح باشد. در اين رابطه تشكيل امنيت جمعي هم به معني به وجود آمدن ترتيباتي است كه مي تواند در صحنه جهاني به وجود آورنده صلح باشد . اما تجربه جامعه بين الملل در واقع به نوعي فاجعه اي بود كه باعث سست شدن اعتقاد به آموزه هاي ايدهاليسم بود. استدلال براين مبنا قرار مي گيرد كه دولتها در پي منافع خود هستند زيرا جامعه بين الملل نتوانست ضامن صلح باشد و نيز نتوانست مكانيزم تامين امنيت را سازماندهي كند و دولتها را در حد حفظ منافع شخصي باقي گذاشت. و در نهايت رشد تفكر رئاليستي در بعد ار 1945 واكنشي نسبت به اين سست بودن آموزه هاي ايده اليسم بود.
نهادگرايي ليبراليزم: نهادگرايان ليبرال بر اين اعتقاد هستند كه بايد نهادي در جامعه بين الملل به وجود آيد كه در درجه اول ناشي از اجماع قدرتهاي بزرگ باشد. سازمان ملل متحد مي تواند چنين جايگاهي را براي نهادگرايان ليبرال فراهم نمايد البته نهادگرايي ليبراليزم باعث ايجاد تحول در انديشه امنيت جمعي نيز گرديد. تلاشهايي كه سازمان ملل متحد هم بعد از جنگ موفق نبود. نهادگرايي ليبراليزم يك رويكردديگر هم پيدا مي كند . با توجه به ناتواني دولتها در توسعه و يا فرايند نوسازي آدمهايي مثل هابز كه كاركردگرا هم بودند اعتقاد پيدا كردند كه به دليل ضعفي كه اين دولتها دارند به وجود اوردن يك همدلي و يا يك همكاري فراملي در زمينه هاي مشترك مي تواند منجر به صلح گردد. در اين چارچوب هاس و ميتراني از نظريه شاخه اي و يا سرايت استفاده كرده اند . اعتقاد آنها بر اين است كه كاركردگرايان همكاري در يك زمينه مي تواند منجر به ايجاد همكاري در ديگر زمينه ها يا در ديگر شاخه ها باشد. مبناي چنين تفكري ايجاد سازمانها و نهادهاي بين المللي است به خاطر همين ميگويند نهادگرايان ليبرال يعني ليبرالهايي كه با قائل بودن به حفظ آموزه هاي ليبراليزم اعتقاد به وجود سازمانهاي بين المللي براي دست يازيدن به صلح بودند اين ماحصل اين تفكراست . نهادگراي ليبراليزم در اين رابطه سازمانها را به عنوان يك نيروي محركه در نظام بين المللي تصور مي كند . سمبل چنين محركه اي را مي توان در اتحاديه زغال و فولاد جستجو كرد در دهه 1950. كه بعد از آن هم شاهد شكل گيري اتحاديه مشترك اروپا و شرايطي هستيم كه متاثر از اين نهاد فراملي است كه توانسته است نقشهاي بين المللي را براي برقراري و حفظ صلح در نظام بين الملل ايفا نمايد. بنابراين نهادگرايان ليبرال را مي توان پلوراليستها يا كثرت گرايان هم نامگذاري كرد. ليتل به طور خلاصه مي گويد كه امروزه همه ما در يك شبكه تعاملات پيچيده گرفتار شده ايم به گونهاي كه تغييرات در يك بخش از سيستم مي تواند منجر به ايجاد تغييرات در بخشهاي ديگري از سيستم شود . در اين شرايط با پديده وابستگي متقابل هم روبرو هستيم . تمام كنشگران اعم از نهادهاي ملي و فرا ملي و غير دولتي در اين شبكه پيچيده به قول ليتل در حال بده بستان هستند اين بده بستان منجر به محدود شدن حركت دولتها مي شود. بنابراين در تفكري كه شما نهادگرايي ليبراليزم را ترديد و تشويق مي نماييد و هر چه بيشتر دولت را در انزوا قرار ميدهيم و از طرفي وابستگي هاي متقابل رو به افزايش است نهادهايي كه مي توانند سازمان دهنده اين تعاملات باشند قادرند كه نقش برجستهاي را در ساختار نظام بين الملل بازي كنند.
بنابراين روند محدود شدن حيطه عمل دولت - ملتها يك فرايند برگشت ناپذير است زيرا هر روزه شاهد افزايش كنشگران بين الملل و پيچيده تر شدن تعاملات بين اين كنشگران هستيم .
نكات اصلي: 1. تفكري مبني بر اينكه نظم طبيعي به وسيله دولتمردان غير دموكراتيك سياستهاي كهنه اي مثل موازنه قوا را ميتواند دچار چالش كند. نهادگرايان ليبرال قائل به اين هستند كه تجارت، بازرگاني ،مسافرت، ارتباط بين افراد در اشكال صلح آميز مي تواند تسهيل كننده روابط بين دولتها در صحنه نظام بين الملل باشد.
2. ايده آليسمي كه در تفكر نهادگرايي ليبرال قرار دارد معتقد است كه بين بين الملل گرايي ليبراليزم و ايده اليسم مي تواند تشابهي وجود داشته باشد. مثل اينكه افكار عمومي در كنترل حركت دولتها مي تواند نقش داشته باشد. اما ايده آليسم به دليل اينكه قائل به بنياننهادن نظم بين المللي است مي تواند از بين الملل گرايي ليبراليزم متمايز باشد . ايدهالسيم معتقد است كه آزادي دولتها بخشي از روابط بين الملل است نه همه آن و نه تسهيل كننده آن و حل كننده مشكلات آن.
بنابراين بر اساس تفكر ايده اليستي نياز به يك ايده هنجار گرا وجود دارد . در اينكه چگونه صلح را حفظ كنيم و يا بازسازي نماييم . از نظر ايده آليسم به وجود اوردن نهادهايي مانند جامعه ملل مي تواند براي جلوگيري از زور و جنگ براي حل مشكلات مورد استفاده قرار گيرد. نهادگرايان ليبرال هم اعتقاد به كثرت گرايي به عنوان كاتاليزوري براي حل مشكلات جهاني دارند. از انجا كه برداشتهاي مختلف از ليبراليزم وجود دارد ما شاهد سه واكنش ليبراليزم در مقابل پديده جهاني شدن هستيم . ناگفته نماند كه جهاني سازي تا اندازه زيادي مرهون تفكر ليبراليزم است . بنابراين اين كه چگونه ليبراليزم مي تواند به جهاني سازي كمك و يا انتقادي را مطرح كند در تحليل تفكرات ليبراليزم مورد استفاده قرار خواهد گرفت . بنابراين شاهد ايجاد تفكر جديدي به اسم بين الملل گرايي نئو ليبراليزم هستيم . هسته اصلي نئوليبراليزم در دهه 1990 با استفاده از طرح هاي فلسفي كنت در رابطه با صلح هميشگي، ارتباط مستقيم دارد. استدلالي كه بر اين پايه شكل مي گيرد حاكي از آن است كه دولتهاي ليبرال به نزاع با هم بر نخواهند خواست .مايكل دويل در اين رابطه مي گويد اگر چه يك دولت ليبرال با ليبرال ديگري وارد جنگ نمي شود اما يك دموكراسي ليبرال با دولتهاي خودكامه ديگر وارد جنگ خواهد شد. بر اساس همين استدلال مدافعان صلح دموكراتيك نظراتي را در اين رابطه عنوان كرده اند . آنها مي گويند اگر تصميم وارد شدن به جنگ به جاي پادشاهان به مردم واگذار شود آنگاه ميزان درگيري كاهش خواهد يافت يعني در واقع ميزان درگيري بين دولتهاي دموكراتيك و غير دموكرات كاهش پيداخواهد كرد كه البته شواهد تاريخي خلاف آنرا ثابت مي كند. توجيه صلح دموكراتيك اين است كه دولتهاي ليبرال ثروتمند سعي مي كنند براي رسيدن به منافع ملي از رويه هاي غير خشونت بهره ببرند و اين دولتها فقير هستند كه به جنگ مبادرت مي كنند . بر اين اساس جواب اينكه چرا آمريكا با اروپا يا كانادا وارد جنگ نميشود اين است كه آنها با هم، دوست هستند هانتينگتون هم از اين نظريه استفاده مي كند.
پيامدهاي صلح دموكراتيك:
فوكوياما مي گويد ايدئولوژي ليبراليزم بر همه پيروز شده است . پيامد سياسي اين پيروزي نيز ادعا جهاني بودن ارزش هاي آمريكايي بود . بدين دليل افرادي كه قائل به صدور ليبراليزم بودند به نوعي در عرصه نظام بين الملل داراي مشروعيت شدند . اما براي صدور ليبراليزم چه ابزارهايي مورد استفاده قرار گرفته است . طبيعي است كه دولتهاي غربي با طيف وسيعي از گزينه ها رو به رو هستند . در يك طيف شاهد فروپاشي ساختاري نظام هايي مانند سومالي و يوگسلاوي بوديم و به دنبال اين فروپاشي بسياري از ليبرالها خواستار مداخله بشر دوستانه شدند. در كوزوو هواپيماهاي ناتو مي روند و بم باران مي كنند چرا چون در فكر اشاعه ليبراليزم هستند و در حقيقت مداخله بشردوستانه ابزاري است كه ليبرالزم در اختيار دولتهاي بزرگ قرار ميدهد به بهانه اشاعه ليبراليزم .
يكي از مسائل مطرح شده اين است كه خود مداخله گرايي بشر دوستانه در سياست بين الملل نه تنها منجر به صلح نشده بلكه باعث وخيم تر شدن شرايط جهاني شده است .
ابزار ديگر كه براي گسترش ليبراليزم استفاده مي شود استفاده از اهرمهاي نهادي است .مثل EU و عملكرد آن در كشورهاي شرق اروپا. كشورهاي شرق اروپا بعد از فروپاشي به شدت تمايل پيوستن به EU و ناتو و سازمانهاي ليبرالي را دارند. و با استفاده از مشروط سازي يعني رفتار كردن بر اساس آموزه هاي ليبرال غربي برابر است با گرفتن كمكهاي سياسي،اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي.
در مورد جهان سوم با استفاده از مشروط سازي ادامه كمكها مثل دادن وام و سرمايه گذاري خارجي را مشروط به پذيرش تفكر ليبراليزم سياسي و اقتصادي مي باشد.
تلاش كشورهاي غربي براي جهاني سازي ليبراليزم ضعفهايي كه بين الملل گرايان ليبرال را در برگرفته برجسته تر مي كند.
-
افرادي مثل فوكوياما كه نسبت به اينكه جامعه شان تا چه اندازه ليبرال است مغرور شدند نمي توانند به اين جمع بندي برسند كه نظام هاي ليبرال كه در عرصه سياست بين الملل بر سر كار آمدند تعدادشان خيلي زياد است .
-
شكست كمونيزم به معني پيروزي ليبراليزم نيست . چرا كه هنوز در دنيا تفكراتي مثل سوسيال دموكراسي در اروپاي شمالي وجود دارد. سوئد دانمارك هلند لوكزامبرگ كه قائل به سوسيال دموكراسي اند يعني ايجاد دولتهاي رفاه . يعني واگذار نكردن يكسره تمام امورات به اقتصاد آزاد.
-
دولتهاي غربي براي رفع بدبيني در بين كشورهاي غير دموكراتيك و افكار عمومي خود به خصوص در جنوب شرقي آسيا منوط بر اينكه گسترش ليبراليزم منجر به سود بازرگاني آنها شده نكردند. به عبارتي دولتهاي راديكال اعتقاد دارند كه ليبراليزم يا بين الملل گرايي ليبراليزم بيشتر از آن كه در خدمت دولتهاي فقير باشد در خدمت دولتهاي غني قرار گرفت.
بنابراين باز هم به اين مي رسيم كه ليبراليزم اقتصادي با ليبراليزم سياسي متفاوت است .