بعد از دهه 1960 رياست جمهوري ويلسون است كه جمهوري خواه است و مسئله سركار آمدن سرگيويچ خروشچف در شوروي است . مطرح شدن تز همزيستي مسالمت آميزي كه در زمان خروشچف طراحي مي شود. وقوع بحران موشكي كوبا در 1962 كه كندي با جديت در مقابل مانوري كه سرگيويچ خروشچف دارد مي ايستد. سرگيويچ خروشچف در تاريخ سياست خارجي روسيه به عنوان يك ماجراجو شناخته مي‌شود و ماجراجويي آن مربوط مي‌شود به بحران موشكي 1962. با توجه به اينكه خروشچف استراتژي تقابل هسته‌اي را در پيش مي‌گيرد آن اتفاق مي افتد كه در حيات خلوط آمريكا خيال استقرار موشكهاي هسته‌اي را دارد. آمريكايي‌ها در اين مقطع همچنان دنباله رو  سياست جورج كنان هستند و عكس العمل تند كندي با آن اولتيماتوم معروفي كه كندي به روسها مي دهد در واقع باعث پيروز شدن امريكا در اين نبرد استراتژيك  مي‌شود. بعد از كندي نوبت به جانسون مي‌رسد. جانسون واضع استراتژي دومينو در جنوب شرقي آسيا است كه باز متاثر از سياست كنان است و استدلال اين است كه نبايد اجازه داده شود منطقه اي از مناطق زير نفوذ امريكا زير نظر شوروي برود. جانسون مي‌گويد سيب گنديده‌اي اگر در يك سبد باشد سيبهاي ديگر را نيز آلوده مي‌سازد. استراتژي دومينو اين است كه اگر يك كشور از مناطق نفوذ، به قلمرو شوروي تبديل شود ديگر مناطق نيز يكي پس از ديگري سقوط خواهند كرد در همين مقطع نبرد دين بين فو اتقاق مي‌افتد و امريكايي‌ها براي دفاع از ليبراليزم غربي و دفاع از فرانسه بلند مي شوند. دين بين فو توسط نيروهاي ويتنام شمالي فتح مي‌شود و  فرانسوي ها مجبور به ترك ويتنام مي‌شوند  و آمريكايي ها جايگزين فرانسه مي شوند. علي رغم اينكه فرانسه واضع نيروي سوم است و دوگل شديدا با حضور و نفوذ امريكا در آنجا مخالف است و اين قضيه را نمي پذيرد اما براي دفاع از غرب حاضر به حمايت از فرانسه مي شود. در نهايت آمريكائيها جايگزين مي شوند و به حمايت از ويتنام جنوبي بلند مي شود. در اواسط دهه 1960 جنگ ويتنام به شدت در جريان است و با توجه به اينكه كشورهايي مثل لائوس، كامبوج، برمه، تايلند و جزاير فيجي در معرض هجوم ارتش سرخ چين و ويتنام شمالي قرار مي‌گيرد آمريكايي‌ها استراتژي دومينو را طراحي مي كنند. اما مسئله قابل ذكر موضع‌گيري شديد مردم امريكا در برابر جنگ ويتنام است . امريكايي‌ها هر اقدامي را در هر نقطه از جهان انجام مي‌دهند با تاييد افكار عمومي خود . يكي از مهمترين فاكتورها كه در اعمال استراتژي ايالات متحده در بسياري از موارد نقش بازي بازي كرده داشتن موافقت افكار عمومي و نرفتن تابوتهاي پيچيده شده در پرچم آمريكا كه به خاك امريكا حمل مي شود . شكافي در جامعه امريكا به وجود مي‌ايد و متحمل هزينه‌هاي سخت مي‌شود . و در دور دوم رياست جمهوري جانسون انتخابات به نفعش تمام نمي شود و ريچارد نيكسون با شعار برقراي صلح روي كار مي آيد . معضل اصلي نيكسون، شكاف در افكار عمومي امريكا است . براي آرام كردن افكار عمومي است كه نيكسون حاضر به انجام دادن هر كاري است تا هوشيمينه را به پاي ميز مذاكره بياورد . در اين مقطع است كه نيكسون استراتژي مرد ديوانه را اتخاذ مي‌كند . اسناد مربوط به اين مقطع از تاريخ ايالات متحده تا سال 2002 افشا نمي‌شود. در سال 2002 و 2003 و 2004 در فضايي كه تنش زدايي بستر اصلي استراتژي آمريكا است كه سنبل اين تنش زدايي سفر نيكسون و كيسينجر به چين است نيكسون اعتقاد دارد كه بايد دست به يك حمله اتمي بر عليه شوروي و ويتنام زده شود. با اوج گرفتن جو تنش زدايي، چيني‌ها هم كه مايل به درگير شدن در يك مسابقه تسليحاتي نيستند كه البته اين هم متاثر از نسل دوم رهبران چيني است كه دنگ شيائوپينگ در راس اين جناح قرار دارد چيني‌ها از ويتنام خارج مي‌شوند. نبرد معروفي كه در خليج ويتنام اتفاق مي‌افتد و آغاز مذاكرات در صحنه ويتنام چين جاي خود را به شوروي مي‌دهد بر اساس تئوري  مرد ديوانه نيكسون پيغام به مسكو مي فرستد كه نيكسون آنقدر ديوانه است كه حتي دست به استفاده از تسليحات هسته‌اي بزند و همين موضوع باعث مي‌شود كه روس‌ها تا اندازه‌اي عقب نشيني كنند از طرفي به عنوان بخشي از علتهاي وقوع رسوايي واتر گيت كه مربوط به اين تئوري و استراتژي مي شود، نيكسون هم سقوط مي‌كند و معاون او جرالد فورد روي كار مي‌آيد . بنابراين ما در دوران نيكسون استراتژي دومينو و مرد ديوانه را داريم مضاف بر اينكه تنش زدايي در حد بالايي در حال انجام است  در زمان جرالد فورد اتفاق قابل ملاحظه‌اي نيست . كارتر كه در دهه 1970 بر سر كار مي آيد يك دموكرات است و رويكردهاي او تا اندازه‌اي انزوا گرايانه است و ثقل استراتژي هاي ايالات متحده معطوف به رشد اقتصادي و شرايط داخلي است اما دو اتفاق باعث مي شود كه كارتر در اين استراتژي اقتصادي با شكست مواجه شود و معروف مي شود به بي كفايت ترين رئيس جمهور آمريكا.  يكي ورود شوروي به افغانستان 1978و ديگري انقلاب اسلامي ايران 1979و ديگري گروگان گيري سفارت امريكا در تهران . در اين جا كارتر استراتژي تاسيس نيروهاي واكنش سريع را اتخاذ مي‌كند. اما اين استراتژي معطوف به استراتژي ديگري است كه در زمان نيكسون به نام مهار دوجانبه اتخاذ شده است ، كه ايران به عنوان ستون نظامي و عربستان به عنوان ستون اقتصادي و اين استراتژي در شرايط بعد از بحران نفتي  1973 مي‌تواند جواب دهد كه جواب هم داد. كارتر در ادامه مهار دوجانبه سعي در افزايش كمكهاي نظامي به شاه، كنترل قيمتها در عربستان در چارچوب اوپك و سامان دادن به مناقشه اعراب و اسرائيل است كه منجر به قرارداد صلح كمپ ديويد در ۱۹۷۸ بين مناخين بگين نخست وزير وقت اسرائيل و انور سادات مي‌شود. كارتر با نيروهاي واكنش سريع سعي مي كند كه بكار گيري نيروهاي آمريكايي را در نقاط مختلف جهان با سرعت و شتاب شكل دهد كه البته بخشي از دلايل اتخاذ اين استراتژي برمي‌گردد به انقلاب ايران و اشغال افغانستان و بخشي هم بر مي‌گردد به استراتژيهاي نظامي و دفاعي كارتر كه در جهت كم كردن حضور نيروهاي امريكايي به صورت گسترده در قالب استقرار پايگاههاي آمريكايي در نقاط مختلف شكل داده شده بود. در همين راستا كودتا در پاكستان اتفاق مي افتد و نفوذ نظامي امريكا در پاكستان شديدتر مي شود با كودتاي شخص ژنرال ذيا‌الحق كه بخش در رابطه با مقابله با تحولات رخ داده در افغانستان است . در زمان كارتر با توجه به اين كه اين دو حادثه مهم اتفاق افتاده و تا اندازه‌اي از توان استراتژيك ايالات متحده كم شد شخص رونالد ريگان كه جمهوري خواه است و يك استراتژي مداخله گرايانه شديد را دنبال مي‌كند به رياست جمهوري انتخاب مي‌شود . ريگان واضع استراتژي قابقهاي توپ‌دار است . او در چارچوب اين استراتژي دوباره پايگاههاي ايالات متحده را تقويت مي‌كند و مواضع استراتژيك را بازسازي مي كند و با توجه به اينكه لئونيد ايليچ برژنف در شوروي بر سر كار است و قراردادهاي سالت يك در زمان برژنف و نيكسون و بعد كارتر امضا شده نيروهاي شوروي از يك برتري استراتژيك در خاك اروپا به لحاظ تعداد موشكهاي بالستيكي و توان متعارف نظامي در اروپا برخوردار شدند تفكر حاكم بر دوران ريگان خود را در قالب مقابله شديد با شوروي سازمان دهي مي‌كند و در اين مقطع استراتژي ايالات متحده در جهت تقويت بنيانهاي نظامي، كشاندن شوروي به يك رقابت پر هزينه، دفاع سرسختانه از رژيمهاي طرفدار غرب در نقاط مختلف،  پرداخت كمكهاي تسليحاتي به گروههاي مخالف حكومتهاي دموكراتيك و غير غربي . آمريكا يي‌ها به شدت گرايشات مداخله گرايانه و توسعه طلبانه خود را دنبال ميكنند و استراتژي جنگ ستارگان باز هم حلقه‌اي از استراتژي مهار و سد نفوذ كنان  شوروي را در نقطه ضعف قرار مي‌دهد و در واقع اين استراتژي يكي از ضربات محكمي بود كه آمريكايي ها به شوروي زدند. جنگ ستارگان مقدمات روي كار آمدن گورباچف را فراهم مي كند و وقتي كه گورباچف بر سر كار مي آيد و شوروي در نقطه ضعف قرار دارد و ريگان هم كه دوران رياست جمهوريش به اتمام رسيده  جمهوري خواه ديگري كه ادامه دهنده سياستهاي مداخله گرايانه امريكا است به اسم  بوش پدر بر سر كار مي‌آيد و اينجا استراتژي استقرار نظم نوين جهاني در دستور كار ايالات متحده قرار مي‌گيرد . در واقع اين استراتژي اوج سرمستي امريكا بر آمده از پيروزيهاي استراتژيك آمريكا است و رويكردهاي  جهان گرايانه امريكا در صحنه استراتژيك است و اين مصادف است با اوج گيري رقابتهاي اقتصادي كه خود استراتژي نظم نوين جهاني سهم عمده‌اي در شكل گيري فضاي قالب اقتصادي بر گفتمانهاي استراتژيك بين المللي دارد . در اينجا حوزه نفوذ و گسترش سازمانهاي مالي و اقتصادي مثل بانك جهاني شرايط را بيشتر از هر زماني هموار مي‌كند براي شكل دادن به نظم نوين جهاني و در چارچوب اين استراتژي يك استراتژي ديگري به اسم جنگهاي پيشگيرانه از زمان بوش پدر به تدريج شروع مي‌شود . نظم نوين جهاني امريكا را قادر مي‌سازد كه به عنوان طرف برنده جنگ سرد در پايان دهه 1980شاهد فروپاشيدن شوروي و در نهايت غلبه آمريكا در صحنه جنگ سرد باشد . ايالات متحده به عنوان قدرت هژمون در ساختار بين الملل ارض اندام كرد و اين هژمون رويكرد يك جانبه گرايي را با تاكيد بر مولفه هاي اقتصادي  و رشد ليبراليزم بين المللي شكل مي دهد. در زمان كلينتون آمريكا به يك قول اقتصادي تبديل مي شود اقتصادي كه 40 برابر ژاپن است و 14 برابر اروپا است . گسترش نظم نوين جهاني در چارچوب گسترش آموزه هاي ليبراليستي منجر به تقسيم كار جديد بين المللي مي‌شود كه منبعث از ساختار اقتصادي نظام بين الملل و كاركردهاي اقتصاد سياسي و بين المللي است .در اين مقطع درست است كه ايالات متحده هژمون است اما كشورهاي ديگر فقط اسير توانمندي ايالات متحده نيستند به لحاظ اقتصادي ، بلكه در چنبره ساختار و نظام ليبراليزم فراملي گرفتارند. ليبراليزم فراملي خود را در قالب يك سيستم نشان مي دهد كه گريزي براي كشورهاي جهان سوم نيست و اين تقسيم كار باعث مي شود كه بخشي ار فعاليتهاي اقتصادي به كشورهاي در حال توسعه علي الخصوص در شرق آسيا ، اقتصادهايي مانند سنگاپور،تايوان،هنگ كنگ، مالزي و اندونزي و ويتنام منتقل شود. اما در سال 1990 نظم نوين جهاني با حمله صدام به كويت به چالش كشيده مي شود  و اين چالش فرصت بسيار مناسبي را در اختيار نظم نوين جهاني قرار مي‌دهد تا آموزه هاي ليبراليزم را تبديل به آموزه‌هاي جهاني كند اما باز ايالات متحده سردمدار اين حركت است در اين مقطع است كه سازمانهاي امنيتي نظامي مثل ناتو با تعريف مجدد در ماموريت ها،گسترش حوزه جغرافيايي خود را مطرح مي‌كنند. سقوط كشورهاي اروپاي شرقي و گرايش اين كشورها در جهت پيوستن به نظم نوين جهاني ابزار و توان بيشتري را در اختيار ايالات متحده قرار مي دهد و آمريكا به عنوان ژاندارم جهاني معرفي مي‌شود و در اين مقطع است كه سياستهاي پيش گيرانه در نهايت شدت خودش در قالب استراتژي ايالات متحده اعمال مي شود . ظهور پديده طالبان كه دست ساز خود آمريكا است، وقوع حادثه 11 سپتامبر ايالات متحده را به اتخاذ استراتژي جنگ پيش دستانه رهنمون مي كند كه در قالب اين استراتژي به بهانه اين كه كشوري ممكن است در فكر حمله به ديگري باشد بايد زده شود. اما اين هژمون راه كارهايي را براي ادامه كار خود در قالب تئوريهايي مثل برخورد تمدنها معرفي مي كند.