تفكر قالبي كه در رئاليسم مطرح است خرد رئاليستي است . خرد رئاليستي بر مي گردد به داستاني كه بين دو جنگ جهاني اول و دوم 1919 تا 1939 وجود داشته است . دو دسته از متفكران رئاليستي هستند 1. متقدمين مثل ماكياول و توسيديد 2. متاخرين مثل مورگنتا و اي‌اچ كا.

رئاليسم در شرايطي مطرح مي شود كه رئاليسم تبديل شده به دستو ر كار سياستمداران ايالات متحده كه بيشتر از آني كه به ايدئولوژي تكيه بكنند بر منافع تكيه مي كنند. عمده ترين اصلي كه در رئاليسم مطرح است قدرت است .قدرت در تفكر رئاليسم برخي اوقات هدف است و گاهي وسيله است. مورگنتا مي گويد قدرت وسيله است وسيله اي براي رسيدن به منافع ملي. در تفكر آمريكايي هاي رئاليسم جايي از تفكرات ايدئولوژيك وجود ندارد . آنچه كه از نظر مورگنتا مهم است منفعت ملي چراغ راه سياست خارجي است . بنابراين حتي ايالات متحده صلح را هم با استفاده از قدرت به دنبال آن است . با توجه به اينكه آمريكا ايدئولوژي را حذف مي‌كند . حتي كشورهايي كه داراي منافع متضادي مي توانند باشند با استفاده از قدرت مي‌توانند به يك همگرايي برسند چون همه دنبال منفعت ملي هستند . يكي از ابزارهاي رئاليسم توازن قوا است فلسفه توازن قوا اين است كه هيچ كشوري در نظام بين الملل به عنوان قدرت مسلم نباشد. منفعت ملي صرفا در چارچوب برخورد نمي‌تواند باشد. يكي از اصول توازن قوا چانه‌زني،ديپلماسي و تعامل براي رسيدن به منافع است.توازن قوا براي براي تخفيف دادن خشونت مورد استفاده قرار مي گيرد.

خرد رئاليستي قائل به اين است كه دولتها به عنوان بازيگز اصلي اين گونه مي توانند مطرح باشند كه رهبران كشورها بايد در چارچوب روابط بين الملل كشور را هدايت كنند . آخرين تصميم به وسيله دولت گرفته مي شود. كسي مي تواند اعلام جنگ يا بر سر ميز مذاكره بنشيند كه داراي حد اكثر اقتدار در حوزه جغرافيايي يك كشور باشد يعني دولت به اين مي گويند خرد رئاليستي و بنيادي‌ترين اصلي كه در رئاليسم مطرح است اين موضوع است. بنابراين رهبران كشورها سكان دار اصلي دولتها هستند و اقتدار آنها در قالب خرد دولتي يا خرد رئاليستي است . اولين اقدامات قانوني در راه رسيدن به منفعت ملي بايد توسط دولتها انجام شود. خرد رئاليستي در دوران جهان دو قطبي و توازن قوا است.

تمام اقدامات انجام مي شود تا بقاي دولتها در يك محيط خصمانه تامين شود . از آنجايي كه ميزان منابع محدود است دولتهاي ملي به يك رويارويي براي رسيدن به منافع كشيده خواهند شد . چرا چون يك اصل رئاليسم خودياري و ديگري آنارشي يعني متنوع بودن ميزان قدرتها و دولتها است كه براي رسيدن به منفعت با يكديگر رقابت مي كنند. نتيجه اين رقابت به معني برد يكي و باخت ديگري است . بنابراين اين محيط خصمانه است. تمام اقداماتي كه انجام مي شود بايد تداوم بخش حيات اين دولت باشد كه تعريف كننده منفعت ملي ،حفظ كننده منفعت ملي و افزايش دهنده منفعت ملي باشد با چه ابزاري ابزار قدرت .

در چنين محيط خصمانه اي موجوديتي به اسم اخلاق معنا ندارد . به عبارتي ما نمي توانيم با پايبندي بر اخلاق و رفتاراخلاقي منافع ملي خود را قرباني كنيم . اين اخلاق مي تواند دو جنبه داشته باشد : 1. جنبه داخلي 2. جنبه خارجي . اگر فرض را بر اين گذاشتيم كه دولت ملي به عنوان سكان دار اصلي است و اين دولت ملي يا به قول هابز لوياتان   نماينده جمع است اخلاقيات از نظر اين دولت ملي برابر است با تامين كردن نيازهاي اين جمع يعني مردم.

اما در عرصه سياست خارجي آن چه كه اخلاق است و مهم است منفعت اين جمع (مردم) است . در مورد اول (جنبه داخلي) برخورد دولت با رأي دهندگان است بنابراين رعايت اخلاق در اين چارچوب توجيه است اما در سياست خارجي از چنين اخلاقي نمي توان صحبت كرد كه منفعت شهروند قرباني مي شود. يكي از دلايلي كه در تفكر رئاليسم بيان مي شود حوزه سياست داخلي از حوزه سياست خارجي از هم جداست اشاره به اين موضوع است . در صحنه داخلي رعايت اخلاق به رژيم سياسي امكان موجوديت مي‌دهد پس حفظ حيات كشور و جامعه از وظايف اصلي دولت مردان است . ماكياول از پديده اي به عنوان پليس شهرها حرف مي زند كه اشاره به اين نكته دارد . اما در عرصه سياست خارجي اعتقاد بر اين است كه سياست داخلي مي تواند تمايلات قدرت طلبانه افراد را در شكلي ملايم تامين نمايد ولي در عرصه سياست خارجي چنين رويكرد ملايمي نمي تواند وجود داشته باشد . خشونت در عرصه سياست داخلي كم و در عرصه سياست خارجي افزايش مي يابد چون رئاليسم معتقد به آنارشيسم يا هرج و مرج در صحنه بين‌الملل است.در اين عرصه هرج و مرج دولتها خود را به عنوان مستحقترين مرجع موجود مي دانند و قدرتي را بالاتر از خود نمي توانند تصور كنند . بنابر‌اين حفظ و بقاي يك كشور برابر است با حذف كشور ديگر . مثل عملكرد دولت آلمان در جنگ جهاني دوم . كشورهايي كه توانمندي بيشتري در عرصه ساختار بين المللي دارند شانس بيشتري براي بقا در اين عرصه مي توانند داشته باشند . در چارچوب رئاليسم مي توان قرائت‌هاي مختلفي از رئاليسم و نظام بين الملل وجود داشته باشد . سوال اين است كه آيا يك نوع رئاليسم وجوددارد يا انواعي از رئاليسم مي تواند وجود داشته باشد؟ به عقيده برخي سنت واحدي از رئاليسم وجود ندارد بلكه بيشتر مجموعه‌اي از روشها،تناقضها و تحليلها وجود دارد كه در بستر تاريخي شكل گرفته اند .

ما در يك دسته بندي كلي قائل به دو نوع رئاليسم مي‌توانيم باشيم : 1. رئاليسم كلاسيك: كه از توسيديد(مورخ يوناني كه تاريخ جنگهاي پولوپنزي را نوشته) شروع مي‌شود تا قرن بيستم 2. نئورئاليسم ؛ يا رئاليسم جديد كه از 1979 به بعد شروع مي‌شود. يعني رئاليسم كلاسيك تا انقلاب اسلامي ايران 1979 حاكم است و از 1979 به بعد با توجه به جنگ افغانستان و فروپاشي شوروي و پديده هاي جديد ما وارد عصر نئورئاليسم  مي شويم كه سركرده آن كندوالتز است.

در يك تقسيم بندي ديگر مي‌توان رئاليسم را به دو دسته : 1. رئاليسم تاريخي (نماينده آن نيكولو ماكياولي است)2. رئاليسم ساختاري (برجسته ترين متفكر آن توسيديد است) تقسيم بندي نمود .

در اين نوع (رئاليسم ساختاري )قائل به اين موضوع است كه سياست بين الملل به واسطه تنازع جهت كسب قدرت اداره مي‌شود كه در طبيعت بشر ريشه دارد. عدالت ،قانون و جامعه يا جايگاهي ندارد يا داراي نقش محدودي هستند. برجسته‌ترين مثال تاريخي آن جنگ پلوپونزي است .

رئاليسم تاريخي كه متفكر آن ماكياولي است متفكر دوم آن مورگنتا است .كتاب شهريار متعلق به ماكياول است. رئاليسم تاريخي معتقد است اصول تابع سياست است و هنر اصلي رهبر يك كشور در اين است كه شكل گيري و تغييرات قدرت سياست جهاني را بپذيرد و خود را با آن تطبيق دهد. به عبارتي ماكياول هم اعتقادي به اخلاق ندارد و مي گويد هدف مي تواند وسيله را توجيه كند و قدرت ابزاري است كه مي تواند برآورنده منافع ملي و بقاي حاكم باشد .

رئاليسم نوع دوم (  نئورئاليسم ): روسو و والتز از طرفداران و چهره هاي اين رئاليسم هستند آنها مي گويند اين طبيعت بشر نيست بلكه نظام هرج و مرج گونه و سراسر خشونت و بدبيني است كه مي تواند رقابت و خشونت را ايجاد كند حتي اگر بازيگراني داراي رفتار نسبتا خوبي با هم باشند ممكن است در اين شرايط مخاصمه به وجود آيد چون منفعت ملي قابل قرباني شدن نيست.

رئاليسم ليبرال(نوع چهارم) : هابز و هبلي‌بال از چهره هاي شاخص اين تفكر هستند كه از 1977 به بعد مطرح مي‌شوند . هابز قائل به لوياتان است و كتابي دارد با اين عنوان كه از شاخصترين ادبيات نوشتاري رئاليسم ليبرال است . در اينجا گفته مي شود دولتهايي كه قادر به مقاومت و يا جلوگيري از خشونت ساير دولتها مي‌توانند باشند و يا دولتهايي كه مي‌توانند در جهت همزيستي مسالمت آميز با هم رفتار كنند و اين همزيستي مي‌تواند مانعي براي به وجود آوردن هرج و مرج در عرصه نظام بين الملل باشد.

سياست خارجي آمريكا با خيلي از اصول رئاليسم تطابق دارد و بازي آنها با همه برد من و باخت تو است . آمريكا فكر مي كند از آنجايي كه داراي توان و قدرت بيشتري است بايد حداكثر منفعت را داشته باشد. از آنجا كه داراي توان بالايي است مي‌تواند تاثيرگذار ترين مهره در عرصه نظام بين الملل باشد. و ميتواند ايجاد كننده الگوها و قاعده هاي رفتاري در نظام بين الملل باشد. و مي‌گويد كشوري كه قدرت ندارد حق ندارد در نظام بين الملل حرف خود را بزند و در برابر قدرتهاي ديگر بايستد چون نظام بين‌الملل نظامي است كه قدرت و توانمندي را براي تاثيرگذاري انتخاب مي كند و به آن بها مي دهد. بنابراين جو مذاكره و تعامل اتفاق مي افتد و توازن قوا اتفاق مي افتد اما الزاما بايد به نفع سياست خارجي آمريكا باشد.و وقتي منافع آمريكا در ميان باشد ديگر قانون و جامعه بين الملل معنايي ندارد.