اروپا محوري و تفكر توسعه

ايدئولوژي هاي توسعه‌ در تاريخ غرب:

به علت تنوع ديدگاه ها درباره اينكه جامعه غربي امروزه در كجا قرار دارد و فردا به كجا رو به پيش خواهد رفت.موضوع اول اينست كه مدل ارجاع به گذشته را مورد بحث قرار دهيم كه مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:

1-     نقطه شروع براي تحليل تجربه اروپايي توسعه ظهور دولت ها و ملت ها در عرصه بين المللي كه در حال تغيير است.

2-     تلقي كردن نظام بين المللي به شكل هرج و مرج

3-     از دوران عهدنامه و ستفاليا آغاز مي شود.

4- عصر دولت- ملت سازي بود كه طي آن توسعه يك منفعت ملي و حتي يك ضرورت تشخيص داده شد.

5-     چشم انداز نسبي گرايانه امكان افزايش تدريجي در دولت مندي ايجاد مي كند.

6-     از نظر تيلي دولت سازماني است كه افراد متخصص را استخدام  كرده و بر سرزمين تثبيت شده كنترل دارد و توسط نمايندگان دير به رسميت شناخته شده است.

7-     اروپا در قرن 16 زمان ظهور دولت مندي بود و اواخر قرن 17 به اوجش رسيد و بعد به عصر استبداد و حكومتهاي مطلقه رسيد.

8-     در آفريقا ديرتر شروع شد و پيش شرطهايي داشت.

9-     نگرش نسبي گرايانه دولت مندي همچنين دلالت بر امكان پذيري كاهش يافتن دولت مندي دارد يعني از هم پاشيدگي يك دولت و تهي شدن صندوق ها و ذخاير ملت سازي.

10-  دليل شبهايت اساسي بين فرايندهاي گوناگون توسعه ملي خصيصه ارتباط ميان استراتژي هاي صنعتي شدن با نيازهاي نظامي مي باشد.

11- الگوي صنعتي شدن تحت تاثير 150 سال جنگ و تسفيرهايي بود كه بيش از مرحله خيز رخ داده بود وقتي در كشورهايي كه ديرتر صنعتي شده بودند نيازهاي نظامي برجسته تر بود.

12- تئوريهاي نوسازي و ماركسيسم ارتدوكس مشابهت ها در الگوي رشد اقتصادي تمايل به سوي مدرنيته نشان نداد بلكه الزامات ميان صنعتي شدن را به دلايل امنيتي ضروري ساخت.

13- در عصر جنگ هاي بزرگ رقابتهاي سياسي و اقتصادي بين المللي، بريتانيا مشاركت كننده غالب بود.

14- صلح در اين عصر استثنا بود و اين بر صنعتي شدن تاثيرگذار بود.

15- به علت جنگ در قرن 17 و 18 و 19 تقاضاي نظامي براي محصولات استاندارد توليد كارخانه ها افزايش يافت و همچنين بر تغييرات سازماني و تكنولوژيكي هم ارتباط داشت كه در دو سطح رخ داد: خصيصه جمعي تقاضاي نظامي عقلاني ساختن توليد را برانگيخت. ارتش خود مدلي براي سازماندهي صنعتي و اجتماعي تدارك ديد.

16- تولد نخستين ملت صنعتي برابر است با فراهم شدن مدلي براي تقليد براي تقسيم اروپا.

17- براي توسعه يافتن تقليد از مدل غربي براي ملل جديد ضروري فرض مي شد و اين يك الزام نوسازي بود.

 

مدل اروپايي توسعه

1-     در مراحل حساس تاريخي معني خشونت بار و در نحوه شكل دهي به ساختار بين المللي ثبات و پايداري نداشت.

2-     انگيزه و محرك سياسي – نظامي به بازتوليد ساختارهاي مشابه توليدي و چون بخش هاي استراتژيك براي صادرات طراحي شده يك ظرفيت مازاد ايجاد مي كند كه با اين رقابت اقتصادي گامي منطقي به سوي جنگ هاي تجاري و نظامي برداشته مي شود.

3-     به جاي سياست آزاد سياست حمايتگرايي، سياست اقتصادي غالب براي دولت هاي در حال ظهور بوده كه حرف خودش را به كرسي نشانده است.

4-     رژيم هاي بين المللي با مشخصه تجارت آزاد يك نظم اقتصادي باثباتي را ضروري مي سازد كه در آن يك دولت مسلط قواعد بازي را تعيين مي كند.

5-     ضعيف شدن قدرت دولت فائقه (مسلط) دلالت بر عدم اطمينان بيشتر و منازعه بيشتر و شايد حتي جنگ دارد.

 

جريان اصلي و جريان مقابل

1-     تحليل صنعت بارز و متمايز جامعه هاي خاص به وسيله يك غريبه امتيازات معيني دارد بنا به گفته (سرينيواس).

2-     آنچه بوسيله خود افراد جامعه مورد توجه قرار نمي گيرند از طريق ترجمه و انتقال فرهنگي روشن مي شود.

3-     ناگزيريم به نقش ها و مشاركت هايي رضايت دهيم كه مي كوشند بر سنت هاي اروپا محورانه فائق آيند و به توسعه غربي از بيرون نگاه كنند.

4-     تفكيك و تحليل تمايز مقاصد كه خود به بخش هاي ذيل تقسيم مي شوند:

الف- بين سطح كلي هستي شناسي يا نظام عقيدتي غرب از يك سو و جلوه هاي عيني آن در استراتژي هاي توسعه از نظر تاريخي و زمينه هاي خاص از سوي ديگر.

ب‌-   ميان آنچه كه آن را مي توان جريان اصلي تفكر غربي توسعه و جريان مقابل آن دانست.

5-     قديمي ترين و قوي ترين ايده در ميان ايده هاي غربي توسعه است و عنصر محوري آن استعاره رشد مي باشد.

6-     توسعه مطابق با اين استعاره به صورت ارگانيك، همه جانبه جهت دار، تراكمي غير قابل بازگشت و معطوف به هدف پنداشته مي شود.

7-     هنگام اضافه شدن عناصر جديد در طول تاريخ تمدن اروپا (ظهور سرمايه داري، پورژوازي به عنوان مسلط) توسعه گرايي غربي شكل متمايزي به خود گرفت (قرن 17 مهد تفكر غربي توسعه است).

8-     مهمترين تغيير در تشخيص و تطبيق رشد با ايده ترقي بود از نظر بوري اين كار به نظر بوري طلوعي جديد در ذهن و فكر غربي بود چون رشد در تمدن يونان و روم روندي دوراني بود.

9-     ايده مدرن ترقي بر اين نكته دلالت داشت كه تمدن در جهتي مطلوب حركت كرده در حال حركت است و حركت خواهد كرد.

10-        روش مقايسه اي روشي براي مقاصد مربوط به رده بندي مي باشد. اين روش واقعاً مقايسه اي نبود بلكه تجلي اين باور بود كه تاريخ اخيرغرب مي توانست به مثابه شاهدي بر جهت‌گيري ايي باشد كه بشريت به طور كل در آن جهت حركت مي نمود مقايسه اي ميان عقب مانده و پيشرفته.

11-        اين تفكيك نقش مهم در تئوري توسعه دارد. يعني مقايسه بين عقب مانده و پيشرفته،وحشي و متمدن،سنتي و مدرن.

12-        از نظر ماركس توسعه پيش از هر چيز توسعه سرمايه داري بود و در نگرش ماركس روابط توليدي جديد پيش از فراهم شدن شرايط مادي نمي توانست نمودار شود و كشورهاي عقب مانده از ناتمام ماندن توسعه كاپيتاليستي رنج مي برند.

13-        وقتي كه جامعه تغيير كرد نگرش ماركسيستي هم اصلاح و تعديل شد ولي ماهيت توسعه كاپيتاليستي مركز رها نشد.

14-        به نظر لنين توسعه كاپتياليستي امري مترقي تلقي مي شود علي رغم هزينه هاي اجتماعي آن.

15-        ماركسيسم از اين بررسي در توسعه يك تئوري توسعه نيافتگي فراتر نرفت. دليل آن هم عدم وجود رابطه مندي بود.

 

جريان مقابل در مخالفت با اين پاراديم وجود داشت كه عبارتند از:

1-     در بسترهاي تاريخي گوناگون تجلي يافته است.

2-     اين جريان مقابل در ساختارهاي ماقبل مدرن رديابي مي شود ولي نبايد آن را به سادگي به عنوان رمانتيسم نوستالژيك تفسير كرد.

3-     تجليات نوعي آن را در آنارشيسم، سوسياليسم آرماني، پويوليسم و ايدئولوژي هاي ديگر يافت كه بيانگر اعتراضات عليه مدرنيته هستند.

4-     آنچه موضع جريان مقابل معاصر مي تواند از آن قوت بگيرد تضعيف تدريجي مجتمع هاي مدرن (ساختارهايي مانند دولت بوركراسي و نظام شهري و نظام صنعتي)است. زماني كه هزينه هاي حفظ و نگهداري آنان افزايش يابد و رشد اقتصادي كه آنها را تضعيف مي كند حاصل نشود.

 

جلوه هاي جريان اصلي

1-      تفكر توسعه جريان اصلي را مي توان همراه با پيوستگي كه بين دو قطب متضاد ايدئولوژيك، سوسياليس و مقابل سرمايه داري جريان مي يابد تحليل كرد.

2-      بسياري از بحث هاي سياسي در غرب متوجه دولت در مقابل بازار و شايستگي هاي اين نهادهاي متخاصم در عرصه توسعه اقتصادي بوده است.

3-      امكان شناسايي استراتژي هاي توسعه در درون جريان اصلي سنت غربي كه خود به سه بخش تقسيم مي شود:

الف- مدل ليبرال و كنيزگرايي: (تفاوت هاي آنها)

-         داراي جهت گيري مبتني بر بازار قاعده و هنجار بوده ولي مهمترين استراتژي نبود.

-         غالب آمدن بر نقش فزاينده قدرت دولت.

-         محدوديت هاي تاريخي را از امكانات و محدوديت ها را نشان مي دهد.

-         نقش متفاوتي از نظر وسايل (نقش نسبي دولت و بازار) دارند ولي اهداف آنها شبيه به هم است. (برداشت غربي از مدرنيته)

-         مدل ليبرال تجربه انگليس در عصر انقلاب صنعتي تشكيل شد.

-         بر اتكاي نيروهاي بازار، صنعتي شدن تدريجي، شروع از صنايع سبك كه از يك سطح مناسب و كافي از سرمايه گذاري خصوصي مشتق از سودهاي بالا و سطح پاييني از دست مزدها دلالت دارد.

-         استراتژي سرمايه داري دولتي به يك مرحله اوليه توسعه صنعتي در اروپاي قاره اي تعلق دارد و تلاشي در جهت توسعه در اقتصادهاي كشاورزي بود.

-         كنيزگرايي برخلاف استراتژي سرمايه داري دولتي جلوه هاي از سرمايه داري پيشرفته است.

-         نقطه عزيمت آن از مدل ليبرال در اعطاي مسئوليت ثبات و رشد مدام نظام هاي كاپيتاليستي به دولت بود و اين براي ظهور اقتصاد توسعه مهم بود.

-         كنيزگرايي ايدئولوژي توسعه غالب در دنياي سرمايه داري صنعتي شده بود از دهه 1930 به ويژه در كشورهاي داراي احزاب سوسيال دموكراتيك  قوي كه مشتاق جايگزيني آموزه سوسياليستي اصلي و اوليه اش با كنيزگرايي به طور مفروض علمي تر بود.

-         ايدئولوژي كنيزگرايي متحمل شكست و به عنوان يك استراتژي ملي مفروضش را از دست داد. در تمام دنياي سرمايه داري صنعتي شده تجارت اقتصادي (آزادسازي) آغاز شده است به خاطر اينكه رشد تحت حمايت دولت از محبوبيتش كاسته شده.

 

مدل شوروي سابق

-         تا اندازه اي ادامه سياست هاي سرمايه داري دولتي روسيه ماقبل انقلاب بود.

-         بستر سياسي آن متفاوت بود.

-         در بحث سياست اقتصادي مشهور چند دهه 1920 چند انتخاب كه راه هاي توسعه مختلفي را مي رساندند مورد بحث قرار گرفتند. نهايتا استالين به الزام نوسازي پاسخ داد، به واسطه تهديد نظامي آلمان. ← انباشت سوسياليستي ابتدايي اجرا شده از طريق دولت و نيروهاي نظامي.

-         برنامه هاي استالين عبارتند از:

1-     ماهيت اجباري الگوي توسعه اقتصادي

2-     انتقال منابع از كشاورزي به صنعتي

3-     اشتراكي شدن بخش كشاورزي براي بهتر كنترل كردن منابع

4-     اولويت به صنايع سنگين داده شود.

5-     توسعه صنعتي از نظر تكنولوژيكي پيشرفته بود.

با مقايسه استراتژي هاي غربي توسعه آنچه كه قابل توجه است نقش مهمي است كه به دولت داده مي شود.

استراتژي سرمايه داري دولتي

-         دولت مسئول تشكيل سرمايه و سرمايه گذاري در مناطق استراتژيك است.

-         در استراتژي كنيزگرايي عامل كنترل كننده در رشد اقتصادي به جاي بازار دولت بود.

-         در مدل شوروري سابق دولت به طور كامل جايگزين بازار شده است.

-         استراتژي هاي داراي جهت گيري دولتي براي نخبگان جهان سوم جذاب تر بود و براي اكثر كشورها تركيبي از اين سه استراتژي بود.

 

صعود و زوال اقتصاد توسعه

-         پس از جنگ جهاني دوم ظهور كرد.

-         اقتصاد توسعه از نظر مديال عبارتند از:

1-     برچيده شدن ساختار قدرت استعماري

2-     اشتياق براي توسعه در كشورهاي توسعه نيافته

3-     تنش هاي بين المللي در جنگ سرد كه سرنوشت اين كشورها را ساخت.

 

كشف مجدد و بازيابي توسعه

1-      پس از جنگ جهاني دوم اروپاي تخريب شده نياز به توسعه داشت. برنامه هاي كمك كه US، كمك مارشال در اين توسعه مؤثر بود.

2-      هدف اين كمك ها يكي به جريان انداختن اقتصاد جهاني بود و ديگري مهار كمونيسم.

3-      پايه هايي كه در تئوري توسعه در عمل ظهور وجود داشت (رشد – برنامه ريزي و كمك هاي مالي)

4-      روش شناختي كه * تبيين مي كند عبارتند از:

-         رد ادعاي تك بودن اقتصاد (ساختار نظري جداگانه)

-         وجود منافع متقابل بين كشورهاي فقير و غني.

از نظر هدشمن: اقتصاد توسعه از بي اعتباري اقتصاد ارتدوكس در نتيجه ركود 1930 و انقلاب كنيزي بهره برد.

5-      گام كنيزي از يك اقتصاد به دو اقتصاد بود: الف: انجماد يك بودن اقتصاد شكسته شد. ب: نظريه تجارت بين الملل مي باشد كه تقسيم كار را به وجود مي آورد و در تمام دنيا پخش مي شود.

-         پيام اصلي در علم جديد توسعه اقتصادي اين بود كه توسعه مستلزم برنامه هايي است كه توسط اقتصاد دانان نوشته مي شود و حكومت هاي قوي و فعال آن را اجرا مي كنند.

-         استراتژي سرمايه داري دولتي اساسا پاسخي به الزام و ضرورت نوسازي بود.

-         در اكثر بخش هاي جهان سوم تعصب شهري به قدر كافي قوي است كه مي تواند به نفع اهميت برنامه ريزي مركزي و نقش دولت عمل كند. به طور شاخص سرمايه داران بومي در آزادسازي نيروهاي مولد و صنعتي كردن و نوسازي نقش ندارند. اين وظيفه به نخبگان مدرن تحصيل كرده غربي واگذار شده است.

-         در آفريقا گروه هاي نوساز بيشتر حقوقدان و سياستمدار هستند. تا تجار و بازرگانان.

-         مدل غربي به كشورهاي در حال توسعه به زور تحميل نشده بود اين مدل با ساختار قدرت در آن كشورها سازگاري داشت.

-         تئوري كنيز دلالت بر مسايل اقتصادي كلان به عنوان موضوعات كليدي در اقتصاد داشت.

-         در ايام ركود مسئله اقتصادي به كارگيري عوامل توليد موجود به طور ضعيف بهره برداري شده بود.

-         ادعاي كنيز:

1-     تقاضاي كل و اجزاي گوناگون آن مثلا مصرف و سرمايه گذاري اهميت استراتژيك دارند.

2-     افزايش هزينه، تقاضاي كل ازدياد مي كرد كه منجر به افزايش سطح فعاليت اقتصادي و كاهش بيكاري مي شود.

3-     به مسائل كوتاه مدت تثبيت سازي توجه مي كرد به خاطر اينكه مسائل توسعه نيافتگي اساسا متفاوت از مسائل مربوط به ركود هستند.

-         مدل *:

1-     هر افزايشي در توليد پايه رشد بيشتر را فراهم مي كند. زيرا بخشي از توليد افزايش يافته مجددا سرمايه گذاري مي شود.

2-     در سطوح درآمد بالا ميل به پس انداز بالاتر است و زماني كه رشد اقتصادي آغاز شود، پايدار و مقاوم مي شود.

3-     بر اساس سطوح مختلف افزايش جمعيت نسبت هاي سرمايه – توليد تنظيم شده است.

 

پيشگامان توسعه

1-     اكثر انديشمندان توسعه منشأ اروپايي داشتند.

2-     طرفدار مداخله گرايي بودند.

3-     به برنامه ريزي اعتقاد داشتند.

4-     متوجه بسيج منابع داخلي بودند.

5-     به توسعه به عنوان فرايند ملي نگاهي كردند.

-         نظريه نئوكلاسيك از طريق استدلال هاي كلاسيك در مورد تأثيرات سازنده عقلاني سازنده توليد در مقياس وسيع و گسترده اش بازارها و كارايي مبادله بازار گسترش يافت.

-         تجارت خارجي به مثابه يك موتور رشد تلقي مي شد، بخصوص براي كشورهايي كه ديرتر وارد جريان توسعه شده بودند.

-         به نظر ونير منافع عمده كشورها عبارتند از:

1-     كاهش موانع تجاري

2-     حركت آزادانه بين المللي سرمايه

3-     نشر مهارت هاي فني

-         طرفداران رشد متوازن و غير متوازن به اهميت تكميل كنندگي ها تاكيد داشتند.

-         نظريه پردازان تجارت استدلال مي كردند كه مهمترين تكميل كننده بين اقتصادهاي ملي در حال همكاري و تقسيم كار بين المللي است (*)

-         از طريق تقسيم كار بين المللي كه در آن همه ملت ها در توليد و صادرات كالاهايي كه مي توانند به كاراترين وجه آنها را توليد كنند تخصص مي يابند.

-         در اقتصاد بع از كنيزي و ماركيستي توسعه به مثابه فرايندي از تشكيل سرمايه كه از طريق سطح سرمايه گذاري تعيين مي گرديد گفته مي شد.

-         مسئله اساسي كه در كشورهاي توسعه نيافته بود كه موانعي در مسير رشد قرار دارد چگونه برداشته شود.

-         رشد جمعيت مانعي مهم بر سر راه رشد اقتصادي تلقي مي شد.

-         از نظر رودان و نودكس:

1-      در يك اقتصاد توسعه نيافته كه بوسيله درباره مللي از فقر مشخص مي شود برنامه سرمايه گذاري بايد هم انبوه و گسترده باشد.

2-      متعادل و متوازن باشد تا رشد پايدار نماند.

3-      بر نقش پس انداز و دولت تاكيد مي كردند تا بر نقش كمك خارجي خوش بين نبودند.

-         زماني كه دانش تجربي درباره مناطق عقب مانده رشد كرد تفاوت بنيادي ميان پديده توسعه نيافتگي و يك وضعيت تعادل سطح پائين در اقتصاد پيشرفته به طور فزاينده آشكار شد.

-         يك پديده غير غربي كه ويژگي اكثر وضعيت هاي توسعه نيافته است طبيعت * اقتصادي ها توسعه نيافته بود. همزيستي يك بخش پيشرفته يا مدون با يك بخش عقب مانده يا سنتي.

-         اقتصاد با ويژگي عرضه نامحدود نيروي كار را فراهم مي كند مربوط به لوئيس است كه:

1-     اشتقاق تجربيات خود از اقتصادهاي ضد غربي و كلاسيك است استفاده كرده.

2-     تعداد بيكاران بالا و ظرفيت كشاورزي براي جذب يك نيروي كار فزاينده تمام شده بود.

3-     مخروج صنعتي شدن بود كه توسط سرمايه خارجي تغذيه مي شود.

-         موانع توسعه در بخش سنتي جستجو مي شد اين عوامل با عوامل گوناگون جامعه شناختي، روان شناختي و ... شناسايي مي شدند كه عوامل غير اقتصادي مي ناميدند.

-         انتقال از حالت سنتي به رشد اقتصادي مدرن مستلزم تغييرات در طرز تلقي ها بود كه به عنوان همدلي تعريف مي شد و يا نياز به اكتساب و تغييرات در نهادهاي سياسي و اجتماعي هم است.

-         سيرز در روند فكري مرحله روند فكري كه منجر به انقلاب كنيزي شد.

1-     كشف مصرف ناپسنده (مرحله هاسبون)

2-     ديده ضرب و تكثير كننده (مرحله كاهن)

3-     نستنز و تركيب (مرحله كنيز)

-         سرعت رشد در هر كشوري بستگي به افزايش توليد سرمايه دارد.

 

ضد انقلاب

-         اقتصاد توسعه از نوع ساختارگرا توسط طرفداران پيشتاز ارتدوكسي اقتصادي پذيرفته نشده بود.

-         ساز و كار بازار نامحدود شده بود و مداخله دولت هم كم شده بود.

-         آزاد سازي رژيم هاي تجارت خارجي نشان داد كه تاثير مثبتي روي رشد و رفاه هر دو دارند.

-         كشورهاي فقير به علت سوء مديريت فقير هستند.

-         استدلال هاي ضد انقلابيون متكي بر هيچ گونه تحليلي از موقعيت وسيع تر اجتماعي – سياسي در كشورهاي جهان سوم نيست.

-         هدف آنها اعاده اعتماد به ساز و كار بازار و سياست تجارت آزاد است.

-         از نظر توي اجزا و اصلي نگرش جديد:

1-     منافع بازارها اين خطر كه اقدام حكومت اين منافع را نفي مي كند.

2-     عدم اهميت سرمايه گذاري در مقايسه با سياست هاي توسعه انساني.

3-     تاثير تحريف كننده سياست هاي اقتصادي حكومت.

 

پارادايم نوسازي

1-     اكثر مشاركت ها به اقتصادي سياسي، جامعه شناختي ريشه در يك پارادايم اساسي به نام پارادايم نوسازي دارد.

2-     توسعه نيافتگي بر اساس تفاوت هاي قابل مشاهده اقتصادي، سياسي و اجتماعي و فرهنگي ميان ملت هاي فقير وغني تعريف گرديد.

3-     توسعه پل زدن ميان شكاف ها از طريق فرايند تقليدآميز را مي سازد.

4-     نوع ماركيستي نوسازي بر خيزهاي كيفي تاكيد مي كند كه در جامعه هايي مجبور است به علت تضادهاي داخلي كه از طريق مبارزه طبقاتي ايجاد مي شود به عمل آورد.

5-     معناي مختلف نوسازي:

الف) به عنوان يك صفت تاريخ

ب) به مثابه يك فرآيند انتقالي تاريخي خاص

ج) سياست توسعه معيني در جهان سوم

6- پارادايمي كه طي آن توسعه فرآيندي بومي به شمار مي آيد و براي تحقيق پتانسيل  ذاتي موجود در همه جوامع بسته به سطح توسعه اجتماعي آنان دارد. كه عبارتند از

الف) توسعه فرايند برگشت ناپذير است كه در تكتك جوامع وجود دارد.

ب) دلالت بر انفكاك ساختاري و تخصصي شده دارد.

ج) تقسيم بندي توسعه كه نشان دهنده سطح توسعه بدست آمده در هر جامعه است.

د) از طريق رقابت خارجي يا تهديد نظامي و حمايت از بخش هاي مدرن و نوسازي بخش هاي سنتي برانگيخت.

 

جامعه شناسي توسعه:

-         تغييرات اجتماعي فرآيندي اساسا بومي است چون متغيرهاي خارجي اغلب براي تبيين چگونگي فرآيند نوسازي به كار گرفته مي شوند.

-         چارچوب كلاسيك به صورت مدرن در متغيرهاي پارسونز نمودار مي شوند كه:

1-     خاص گرايي – عام گرايي

2-     انتساب – اكتساب

3-     خاص و معين بودن.

زماني كه خاص گرايي و انتساب و متداخل بودن توسط عام گرايي، اكتساب و خاص و معين بودن جايگزين مي شود نوسازي يا توسعه صورت مي گرفت و اين نوسازي خيلي شبيه غربي سازي بود. سه راه شناسايي شده توسعه عبارتند از:

1-     انقلاب بورژوازي كلاسيك انگلستان

2-     انقلاب از بالا آلمان

3-     انقلاب از پايين روسيه

 

مراحل رشد اقتصادي:

-         والت روستو مراحل رشد اقتصادي در جوامع در حال توسعه را به 5 دسته تقسيم مي كند.

1-     جامعه سنتي

2-     جامعه ماقبل خيز

3-     مرحله خيز

4-     راه به سوي بلوغ

5-     جامعه مصرف انبوه

در طول مرحله دوم پيش شرط هاي اقتصادي براي يك خيز بوجود مي آيند كه در نتيجه آن بسياري از ويژگي هاي جامعه سنتي از بين مي رود و قابليت توليد و بهره وري كشاورزي افزايش مي يابد و زيربناي موثر و كاراتري ايجاد مي شود.

-         در مرحله سوم خيز براي توسعه بيشتر حساس ترين مرحله است. در مرحله آخرين موانع توسعه اقتصادي از ميان مي رود و سهم سرمايه گذاري و پس انداز افزايش يافته و فرآيند صنعتي شدن بوجود مي آيد.

-         مقايسه تحليل گرشنكرون با رولستو:

1-     از نظر گرشنكرون صنعتي شدن كشورهاي اروپايي مربوط به فرآيند تاريخي خاص مي شد اگر مراحل روستو از نظر جهاني معتبر باشد.

2-     از نظر گرشنكرون فرآيند از طريق جايگزيني مي توانست آغاز گردد ولي رستو بر پيش شرطهايي كه در تحليل وي بود بر نتايج فرآيند توسعه تاكيد مي كرد.

3-     در تحليل گرشنكرون عرصه بين المللي يك عامل عالي مهم بود.

 

توسعه سياسي و نظم و سامان سياسي

-         مراحل روستو مشتق از تفكيك و تمايز ميان سنت و مدرنيته بود كه از طريق جامعه شناسي كلاسيك و تحليل از مدل هاي آرماني شناخته شده است.

-         انديشمندان مطالبي را ارائه كرده اند كه:

1-     ماين: انتقال بين اين دو حالت را بر حسب منزلت در برابر قرار داد توصيف مي كند.

2-     دوركهايم: از همبستگي مكانيكي در مقابل همبستگي ارگانيكي صحبت مي كند.

3-     نونيس: درباره جامعه مهر پيوند در برابر جامعه سود پيوند سخن مي گويند.

-         پارادايم نوسازي در شكل ساده انديشانه آن به مثابه يك ايدئولوژي يك ايدئولوژي توسعه عمل مي كرد كه به سادگي استثمار فرهنگي را عقلاني مي ساخت.

-         آلموند رهبر فكري اين حركت بود. ضعف اين اثر فكري به خاطر تصنعي و ساختگي بودن ترسيم يك نظام فرعي سياسي خاص از جامعه به طور كل بوده و دولت از جامعه جدا شده بود.

-         آلموند در اثر بعديش توسعه سياسي را يك جنبه از فرايند گسترده نوسازي تلقي كرد كه با 3 معيار مشخص مي شد.

1-     انفكاك ساختاري

2-     استقلال نظام فرعي

3-     دنيوي سازي فرهنگي

ابترهم مطالعاتي درباره نوسازي انجام داد و تفكيك اساسي بين يك نظام آشتي و مصالحه و يك نظام بسيج به عمل آورد كه عبارتند از:

الف) نظام مصالحه شبيه يك نظام سياسي كثرت گرا عمل مي كرد.

ب) نظام بسيج مرحله هاي انتقالي بين مستي و مدن را تشكيل مي داد.

اين انتقال داراي تنش هاي اجتماعي بود و يك سازمان دهي ديكتاتوري را نياز داشت.

دانشمندان علوم سياسي 5 بحران را شناسايي كرده اند:

1-     مشروعيت

2-     هويت

3-     مشاركت

4-     نفوذ

5-     توزيع

 

انتقال به مدرنيته سوسياليستي:

-         انتقال از سرمايه داري به سوسياليسم ابهام و سردرگمي را بيشتر مي كند چون:

1-     اين مسئله بوسيله ماركس تئوري پردازي نشد و توافق اندكيدرباره معناي سيوسياليسم وجود -داشت.

2-     هرگز چنين انتقالي مطابق با طرح ماركسيستي صورت نگرفته است.

-         آنچه در رهيافت انتقال اهميت حياتي دارد. تاكيد روي تضادهاي داخلي در درون هر شيوه توليد است كه راه را براي روابط توليدي جديد هموار مي سازد. به اين ترتيب ربط مدل شوروي در بستر توسعه جهان سوم به وضوح در تنوع و گوناگوني تجربه توسعه سوسياليستي در طول دهه هاي گذشته آشكار شده.

-         نخستين گام به سوي كثرت گرايي سوسياليستي گست ميان چين و شوروي در اواخر دهه 1950 و در زماني كه مدل مائوئيستي شكل گرفت اين مدل ايدئولوژي انتقال سريع ديگري بود كه با جهش از سوسياليسم به كمونيست ارتباط داشت.

-         استراتژي توسعه مستتر با مدل شوروي مطابقت داشت. اشتراكي كردن كشاورزي با اين استراتژي اصلاح طلبانه ممكن نبود. اما تاكيد سوي صنعتي شدن بخش دولتي و اصلاحات ارضي محفوظ ماند.

-         نست فكري و وابستگي آمريكاي لاتين و مفهوم توسعه غير سرمايه داري تنوعاتي از اين موضوع هستند چون ميزان اختيار گرايي قابل انطباق با سوسياليسم عملي است.

 

انتقاد و بازانديشي

1-     تئوري توسعه و رشد و نوسازي در طول دهه هاي 1950 و 60 كاملا غالب و از انتقاد مبرا نبودند.

2-     پارادايم نوسازي در معرض انتقاد قومي دانشمندان علوم اجتماعي در جهان سوم به ويژه در آمريكاي لاتين بود.

3-     هيگن به موارد ذيل اشاره مي كند:

الف) كشورهاي آمريكاي لاتين دچار دوگانگي بودند: 1) جامعه زراعتي سنتي: همراه فئوداليسم كه مانع توسعه مي شد و سرمايه داري مترقي جايگزين مي شد. 2) جامعه شهري شده مدرن: ملازم با سرمايه داري بود.

ب) برزيل كه خوش بين به توسعه در دهه 1950 بود كه تجلياتش را يافته بود.

ج) برزيل در مرحله خيز قرار داشت ولي وابسته به حكومت و سرمايه خارجي بودند (ابتكار عمل داشتند)

د) كشورهاي توسعه نيافته بر حسب يك مرحله پيشين و ناقص در راه رسيدن به توسعه تحليل مي شوند.

- سانكل خواهان جايگزيني نگرش ايده آينده شده با روش تاريخي تر بود كه نتيجه آن درك بهترين از ماهيت واقعي ساختارهاي ملل توسعه نيافته بود.

- فرانك در جامعه شناسي توسعه و توسعه نيافتگي جامعه شناسي در صدد برآمد كه نشان دهد چشم انداز نوسازي آنطور كه توسط نظريه پردازان توسعه يافت اينگونه بود:

1- از نظر تجربي غير قابل دفاع

2- از نظر تئوريك نارسا

3- ناتوان از برانگيختن يك فرايند توسعه در جهان سوم

از نظر فرانك نيروي محرك رديافت نوسازي مقايسه كردن كشوري توسعه نيافته با يك كشور توسعه يافته است از طريق شاخص هاي

1-     متغيرهاي الگويي

2-     از طريق مراحل رشد (5 گانه *)

-         به نظر فرانك توسعه نيافتگي مرحله اصيل و اوليه نبود بلكه بيشتر وضعيتي ايحاد شده است مثل صنعت زدايي هند توسط انگلستان، تاثيرات مخرب تجارت بوده بر روي جوامع آفريقايي، نابودي تمدن هاي سرخپوستان آمريكاي لاتين.

-         بزرگترين تحليل در مسئله روستو اين بود كه همه كشورهايي كه آماده خيز بودند نمي توانستند پرش نهايي را مديريت كنند، ديگر اينكه پويا باشد مبتنب بر ايستايي شناسي مقايسه‌اي بود.

-         پس از آنكه بنيان انتقادي توسط آمريكاي لاتين برقرار شد پاردايم نوسازي حتي در غرب دچار رسوايي شد و تحليل هاي پيرامون صعود و زوال آن را ارائه شد. اين انتقادات فقط به تئوري نوسازي مربوط نمي شد. بلكه بر كل سنت تكامل گرايي و كاركردگرايي كه تئوري نوسازي بخشي از آن بود دلالت داشت.

نقد اسميت:

1-     از نظر روش شناختي تكامل گرايي جديد كه هم منابع و هم مسير تغييرات را ناديده مي گيرد.

2-     از نظر منطقي

3-     از نظر تجربي هر كوششي براي طبقه بندي جامعه ها با استفاده از شاخص هاي سنتي و مدرنيته فرو مي پاشد.

4-     از نظر اخلاقي صريح ترين اعتراض به نژادپرستي بي شرمانه مستقر در رهيافت نوسازي است.

ناش:

1-     نوسازي را به عنوان رشد ظرفيت و توانايي كاربرد دانش آزموده شده در همه شاخه هاي توليد مي داند.

2-     مدرنيته چارچوب روان شناختي فرهنگي و اجتماعي كه كاربرد علم در روندهاي توليد را تسهيل مي كند.

3-     شيوه هاي واقعي و عيني نهادينه سازي ارزش هاي مدرن را گشوده باقي مي گذارد و بر ساختار اجتماعي صراحت ندارد و اين نوسازي بدون غربي سازي است.

4-     درك نوسازي به عنوان يك فرايند تاريخي غربي سازي به مثابه يك پيامد سلطه تمدن غربي در طول يك دوره تاريخي خاص تلقي مي شود.

5-     مسئله اساسي طول اين دوره تاريخي است كه دلايلي بر نزديك بودن پايان اين دوره وجود دارد كه عبارتند از:

الف) تمايلات غير كاركردي: از خود فرآيند نوسازي گرفته شده باشد.

ب) قدرت و توان رو به رشد نيروهاي ضد مدرن

ج) افزايش امكان پذيري هاي ائتلاف هاي ضد مدرن. اين عامل مهم است، زيرا:

1- نسبت گرايان كه به ساختارهاي غير مدرن وابسته اند و تضعيف اين ساختارها را تهديدي براي شيوه زندگي آنها دهقانان و تهديدي براي بوميان مي دانند.

2- حاشيه نشينان كه از بخش مدرن دور نگه داشته شده اند.

3- * ماده گرايان كه در جستجوي مدافع ارزش هايي هستند كه بوسيله پروژه مدرن نابوده شده است. (جنبش سبزها)

* اين كه اهميت اين سه مقوله از جهات مختلف در حال افزايش است دشوار نيست. جنبش سبزها پديده جديدي است كه در حال رشد است. حاشيه نشينان هم همينطور چون اشتغال كامل به عنوان هدفي سياسي رها شده است.

نسبت گرايان اگر چه نيرويي در حال عقب نشيني هستند اما براي مدتي طولاني در جرياني بوده‌اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

ظهور مكتب وابستگي و ريشه‌‌هاي آن (مكتب نئوماركيستي)

مكتب وابستگي از تقارن دو گرايش فكري عمده ظهور نمود. سنت ماركيستي، ساخترگاي امريكاي لاتين. مكتب نئوماركيسم شكل تحول يافته و دگرگوني تفكر ماركيسم است كه از حالت سنيت بيرون آمده و تمركز بر مسايل و مفهوم توسعه نيافته است و كشورهاي جهان سوم است.

 

تفاوت هاي ماركيست و نئوماركيست

1-     ماركيسم، امپرياليزم را از نقطه نظر مركز مي بيند ولي نئوماركيسم از نقطه نظر پيرامون.

2-     تحليل ماركيست بر مبناي تجربيات اروپا و پروتارياي صنعتي است ولي نئوماركيست ها به انقلاب ها و گروه هاي دهقاني توجه دارند.

3-     سياسيت ماركيست ها جبرگرايانه است ولي نئوماركيست ها معتقد به امكان وجود انقلاب و مراحل ذهني دارند.

4-     ماركيسم سنت به توسعه عقايد خوش بيني قرن 19 را دارد ولي نئوماركيست ها اينگونه نيستند.

ماركيسم براي اينكه جهان شمول شود ناگزير بود بومي شود. آنها معتقد بودند كه فرايند توسعه در كشورهاي جهان سوم نياز به كمك استعمار دارد تا در اين كشروها سرمايه داري يا كاپيتاليسم بوجود آيد ولي لنين برعكس ماركيست ها معتقد بود كه امكان توسعه كاپيتاليستي در مستعمرات وجود ندارد. در طول دهه 1920 نگرش ماركيستي معتقد به يك اتحاد فئودالي – امپرياليستي بود. امپرياليسم متناقض با سرمايه داري در جهان سوم بود كه ماركيست ها فاصله داشت.

نظريه ها توسعه نيافتگي نفوذ كاپيتاليسم را علت اصلي توسعه نيافتگي مطرح مي كند.

پل باران در مورد توسعه نيافتگي معتقد بود كه سرمايه داري آمريكا را نظامي غير عقلاني مي دانست كه بر جهان سوم تاثير مي گذاشت و باعث مي شد كه اين مناطق از مازاد اقتصادي خود محروم شوند كه در واقع اين امر ريشه توسعه نيافتگي است اين نظريه او به نظريه نئوماركيسم يا مكتب وابستگي است.

گونه رفرانك نيز ادامه دهنده تفكر نئوماركيستي است ولي تا حدودي ارتقاء دهنده توسعه در شكل كاپيتاليتستي بود.

جيواني آريقي نيز سعي در بازسازي مفهوم امپرياليسم مي كند مكتب وابستگي در دهه 1950 با توجه به اوضاع امريكاي لاتين بوجود آمد پيش از بررسي اين استراتژي بايد به بررسي ساختارگرايان امريكاي لاتين بپردازيم.

رائول پريش معتقد بود كه اتكاي مداوم به صادرات محصولات اوليه باعث مي شود كه كشورهاي در حال توسعه در اقتصاد جهاني تبديل به كشورهاي پيرامون مي شوند و بطور كلي خواهان افزايش صادرات بود كه مدل مركز – پيرامون او معروف است.

فروتادو مسايل تاريخي فرآيند توسعه را بررسي مي كرد كه بر عوامل غير اقتصادي و مسايل داخلي – خارجي تاكيد مي كرد كه عقايد او به تئوري وابستگي شكل دارد.

ساختارگرايي امريكاي لاتين از طريق بحث مكتب پولي و تورم در دهه 1950 و 60 معروف شده است از نظر آنها پديده تورم با عرضه پول ارتباط نداشت و از طريق اصلاحات ساختاري قابل كنترل بود. به اين ترتيب دستورالعمل ساختارگران در برابر تورم يك استراتژي توسعه مورد پسند از طريق اكلا گرديد. (دستورالعمل ساختارگرايان امريكاي لاتين)

هنگامي كه سازمان ملل پس از جنگ به فكر بازسازي اقتصادي اروپا و آسيا و شرق دور افتاد. دست به تشكيل كمسيون هاي اقتصادي براي آنها زد. در نتيجه كشورهاي امريكاي لاتين نيز خواستار رسيدگي به اوضاع اقتصاديشان تحت تاثير عملكردهاي سازمان ملل شدند و اين مسئله باعث شد كه سازمان ملل اكلا را در سال 1948 در شيلي تاسيس كند.

 

CEPAL به چه معني بود؟

1- دربرگيرنده تشريح مدل مركز – پيرامون بود يعني فقط ملات هاي مركز از تجارت سود مي بردند و ملت هاي پيرامون به دليل عدم تقارن سياسي و عوامل تكنولوژيك و مبادله نابرابر رنج مي برند.

2-  CEPALبر صنعتي شدن اين كشورها اعتقاد داشت كه از طريق جايگزيني صادرات و مداخله گرايي دولت و برنامه ريزي آن و يكپارچگي منطقه اي امكان پذير بود.

3- اين آموزه تشكيل دهنده ناسيوناليسم اقتصادي است و برسايل داخلي تاكيد دارد به اين ترتيب علاج صنعتي شدن از طريق جايگزيني واردات است يعني دولت براي جلوگيري از واردات به حمايت از توليدات داخلي مي پردازد.

 

تنوعات در رهيافت وابستگي:

شامل ماركيسم، لينييم، نئوماركيسم، ساختارگرايي امريكاي لاتين است.

اين مكاتب در ايده توسعه و توسعه نيافتگي با هم شريكند.

دوس سانتوس معتقد است كه وابستگي باعث مي شود كه اقتصاد يك گروه از كشورها به توسعه اقتصاد كشورهاي ديگر محدود و مشروط شود. اين چشم انداز بر فرآيندهاي اقتصادي تاكيد دارند. همچنين تمركز آنها و بر عوامل داخلي نيز معتقدند بطور كلي يك سرمايه داري وابسته قادر نيست كه زنجير وابستگي خود را به مراكز مادرشهرها بشكند و بنابراين نمي تواند * پيدا كند. كاردولسو معتقد بود كه توسعه كاپيتاليستي در امريكاي لاتين ناممكن است ولي لنين توسعه كاپيتاليستي را موجب ايجاد كنش هاي اجتماعي و تخريب مي داند. (تاكيد بر فرآيندهاي اقتصادي و به عوامل خارجي).

موضع گيري هايي كه راجع به اين نظريات بوجود آمد دو بخش اند:

1-     كساني كه با مدل هاي جهاني كار مي كنند و الگوي حركتي آن ها توسط كل سيستم تعيين مي گردد.

2-     كساني كه از اجزاء و بخش هاي تشكيل دهنده سيستم نظر مي دهند (كل گرايي در مقابل خاص گرايي).

3-     عوامل علّي خارجي در برابر داخلي: مكتب وابستگي علاوه بر تاثير عوامل داخلي، بيشتر تاكيدش بر عومل خارجي است و به تئوريهاي نوسازي اعتراض مي كند.

4-     تجربه تحليل اجتماعي – سياسي در مقابل تحليل اقتصادي: يعني نظريه پردازان بر تاثير عوامل اقتصادي تاكيد دارند مثل سنت CEPAL ولي طرفداران مكتب وابستگي بر عوامل اجتماعي تاكيد دارند.

5-     تضادهاي بخش منطقه اي در برابر تضادهاي طبقاتي:

گروه اول معتقدند كه دليل عقب ماندگي تضادهاي منطقه اي و بخشي در كل سيستم است كه هم در سطح بين المللي رخ مي دهد و هم در سطح ملي. ولي گروه دوم تقسيم بندي هاي مناطق حاشيه هاي و مركز را قبول دارند يعني شكاف در طبقات.

6-     توسعه نيافتگي در مقابل توسعه وابسته. مكتب وابستگي معتقد بود كه وابستگي باعث توسعه نيافتگي است. ولي عده اي معتقد بودند كه توسعه سرمايه داري باعث توسعه كشورهاي در حال توسعه مي شود. يعني وابستگي آنها به مراكز باعث پيشرفت و توسعه نيافتگي آنها مي شود.

7-     اختيارگرايي در برابر جبرگرايي: مكتب وابستگي از نقطه نظرهاي مسايل سياسي و ابزارهاي آن به بررسي علل عقب ماندگي مي پردازد. و معتقدند كه كشورهاي جهان سوم مي توانند و اختيار دارند كه در حال عقب ماندگي خارج شوند ولي مكتب جبرگرايي معتقد بود كه كشورهاي جهان سوم محكوم به توسعه نيافتگي هستند (ماركسيم).

بطور كلي تزها و راهكارهاي مكتب وابستگي در رابطه با توسعه و توسعه نيافتگي اين موارد است:

1-      مهمترين موانع توسعه، فقدان سرمايه و مهارتهاي كارآفرينانه نيست بلكه به علت عوامل خارجي و بين المللي است.

2-      انتقال مازاد پيرامون به مركز (براساس مدل مركز- پيرامون) باعث توسعه نيافتگي است.

3-      پيرامون از مازادش محروم مي شود و به جاي آن مركز از اهداف توسعه بهره برداري مي كند يعني توسعه در مركز باعث توسعه نيافتگي در پيرامون مي شود.

4-      چون پيرامون به علت پيوند به مركز، محكوم به توسعه نيافتگي برود بنابراين براي خارج شدن از اين محكوميت بايد تلاش كرد تا از طريق دگرگوني هاي سياسي و انقلابي از قرار گرفتن در زنجيرهاي بازار جهاني وانتقال مازادش به آنها خودداري كند. بطور كلي تاثير عوامل جهاني و خارجي و باعث توسعه نيافتگي است.

 

نقد و ارزيابي نظريه وابستگي

1-     تكرار و ركود و ايستايي نظري

2-     عدم حل بعضي مسايل

3-     عدم تاثير گذاري علمي

4-     و كلي

در نقد اين نظريه گفته شده است كه روابط تجاري و اقتصدي صرفا باعث عقب ماندگي و وابستگي كشورها به همديگر ني مشود زيرا در هر حال كشورها همگي به واردات تكنولوژي نيازمندند و وابسته به صادرات مي باشند. مكتب وابستگي امكان صنعتي شدن براي طيف معيني از كشورها را ناديده گرفته است و تصويري اغراق آميز از توسعه كاپيتالسيتي كلاسيك دارد. گروشن سرمايه در سطح بين المللي مي تواند محقق يابد و در نتيجه هيچ گونه شكل بندي كاپيتاليستي وجود ندارد.

تئوري توسعه نيافتگي نمي تواند دو طرفه باشد يعني اينكه مركز براي جبران نرخ سود خود به پيرامون نيازمند است و برعكس كشورهاي پيرامون از اين طريق ضرر مي بيند. مكتب وابستگي ميان سطوح گوناگون تفاوت قايل است كه شامل پارادايمي، نظري، روش شناختي و تجربي است.

بحث پارادايمي: تصادم فرضيات كلي و جهان بيني

سطح نظري: معتقد به فرضيه توسعه بلوكي شده است.

روش شناختي: معتقد به دشواري تفاوت قايل شدن بين كشورهاي وابسته از غير وابسته.

بحث تجربي: در مورد كشرهاي به تازگي صنعتي شده و NICS است.

تاثيرات مكت وابستگي در چهار حوزه است.

1-     زوال نوسازي

2-     تجزيه و تحليل وابستگي در ديگر مناطق جهان سوم

3-     ظهور استراتژي هاي جديد توسعه

4-     تاثير بر روي تئوري توسعه

5-     نفوذ در سطح ملي و بين المللي در سطح ملي مثل شيلي، جامائيكا، تانزانيا

6-     تاثير مكتب وابستگي باعث ايجاد يك نظم اقتصادي بين المللي شد مثل اوپك

7-     بوجود آمدن سنت و عنصر CEPAL

 

بومي ساز تفكر توسعه

امريكاي لاتين:

به دلايل تاريخي آمريكاي لاتين شباهت فرهنگي زيادي باغرب دارد و تفكر غربي توسعه با تفكر آمريكاي لاتين تا حدودي يكپارچه شده است به عنوان مثال در مورد مكزيك مي توان گفت كه به علت نزديكي اين كشور به ايالات متحده امريكا مكزيك يك الگوبرداري نادرست راجع به نوسازي از امريكا كرده است و اين الگو برداري بدون توجه به مسايل رواني، تاريخي و فرهنگي اين كشور بود. روشنفكران مكزيكي با الگوبرداري نادرست از امريكا براي اينكه به نوسازي و توسعه بر سند سعي كردند كه عناصر سرخپوستي آفريقايي و اروپايي را در كشورشان با هم تركيب كنند و يك موجود فرهنگي جديد بوجود آورند.

روشنفكران ديگر مكزيك به مسئله حاشيه راندگي اشاره مي كنند. حاشيه راندگي پديده اي روستايي است كه بر فقر شديد و ويژگي هاي فرهنگي بومي خاصي دلالت دارد. يعني وجود جمعيت حاشيه‌هاي و سنتي در مكزيك به اعتقاد روشنفكران مكزيكي دليل عقب ماندگي آنها شده كه اين اعتقاد آنها باعث بوجود آمدن انقلاب مكزيك شد. انقلابيون سعي مي كردند كه به حفظ اجتماع دهكده‌هاي سنتي بپردازند. در اين كشور يك تئوري جديد نيز ظهور مي كند كه تئوري اقتدار گرايي بود كراتيك يا تئوري نظاميگري است اين تئوري معتقد است كه هر گونه بحران در امر توسعه باعث سركوب پوپوليسم و حركت هاي مردم از بين رفتن صنعتي شدن و جايگزيني واردات مي شود يعني ايجاد حفره در ساختار توليد (بحران در تئوري توسعه)

اينطور مي توان نتيجه گرفت كه تفكر بومي سازي و عدم توجه به مسايل فرهنگي و اجتماعي در فرآيند توسعه و نوسازي باعث ايجاد تنش و شكاف ميان مردم و رابطه‌شان با دولت مي شود مثل جريان مكزيك كه به انقلاب زاپاتا منجر شد.

بنابراين براي پر كردن و از بين بردن شكاف هاي فرهنگي اين راهكارها وجود دارد.

1-     تحليل ساختار طبقاتي و شناسايي گروه‌هاي كليدي در فرهنگ هاي مختلف در جامعه

2-     جستجوي ريشه هاي تاريخي كه منجر به مبارزه طبقاتي مي شود.

3-     اهميت دادن و غنا بخشيدن به علوم اجتماعي و مسايل فرهنگي براي افزايش كارايي اقدامات سياسي دولت. به عبارت ديگر مكتب كارائيبي كه تا به حال راجع به آن بحث شد و تاكيد بر بومي سازي داشت به اين معنا بود كه در گسترش توسعه و نوسازي يك كشور به افراد بومي و فرهنگ آن جامعه توجه شود و صرفا از عناصر فرهنگي بيگانه استفاده نشود. يعني تقليد گرايي يا عدم نتيجه گرفتن مي شود. (توجه به عناصر بومي)

 

جامعه شناسي تمدن ها

هندوچين:

مسئله تئوري نائوروجي در هند بسيار معروف است كه در پايان قرن 19 بوجود آمد كه به تئوري خشكانيدن و تهي سازي مشهور است اين تئوري معتقد بود كه انگلستان سرمايه هاي هند را به طور غيرعادلانه براي خود تامين مي كند و باعث عدم توسعه هند از نظر مسايل آموزشي، زيرساخت‌ها و ... مي شود يعني انگليس سرمايه هند را به غارت مي برد. نائوروجي يك ناسيوناليست هندي بود كه فعاليت هاي سياسي خود را آشكارا انجام مي داد. اقتصاد دانان هندي بر تشابه ميان تئوري نائوروجي و لسينگر تاكيد مي كردند. اين تئوري معتقد بود كه كشورهاي جهان سوم توسط كشورهاي پيشرفته عقب نگه داشته مي شوند ولي تئوري تهي سازي از جهاني با تئوري وابستگي فرق داشت زيرا روشنفكران هندي معتقد بودند كه وابستگي و استثمار خارجي تنها دليل عقب ماندگي هند نيست و بيشتر وجود مسايل اقتصادي هند سبب عقب ماندگي‌اش شده است.

تئوري ديگري كه در هند مطرح شد ايجاد يك جامعه جديد در مورد نقش مشاركت مهم نخبگان در داخل هند و اهميت دادن به علت سازي مي باشد، يعني نخبگان مي توانند در رأس قدرت قرار گرفته و عملكرد دولت را كنترل كنند كه قصيم به كنار گذاشته. كودتاي بيان اين مطالب وبد. بطور كلي آنها تاكيد بر بومي سازي داشتند استفاده از عناصر بومي در فرانيد توسعه يافتگي استفاده از فرهنگ هاي هند و پيرامون و محلي است. عناصر سنتي را مي توان در حمايت از وضع موجودذ بكار گرفت و به بازسازي جامعه كرد.

گاندي نيز در فرايند حركت بومي سازي مبارزات زيادي كرد و هدفش رهايي سازي سياسي و بازسازي تمدن هندي بود. مائوسته دونگ در چين نيز نقش مهمي ايفا نمود مائو بر يكسان دانستن آموزش علوم اجتماعي با كار واقعي بر روي * و كارخانه ها تاكيد مي كرد. دو نوع بررسي و تحقيقات اجتماعي وجود داشت:

1-     تعليم و آموزش دادن كارها و مقامات رسمي براي از بين بردن شكاف ميان كادر ذهني و فيزيكي.

2-     كسب اطلاعات دقيق پيرامون شرايط گوناگون محلي.

 

نبرد براي استعمارزدايي در آفريقا

تفكر بومي سازي در آفريقا براي از بين بردن استعمار و رسيدن به استقلال بود تفكر بومي سازي و اجتماعي و سياسي در آفريقا دو مرحله دارد:

1-      مرحله اول مرتبط با تاثير تفكرات غربي و امپرياليسم بود. در اين مرحله آفريقائيها به دنبال اين بودند كه بدانند امپرياليسم با آفريقا چه كرد؟ براساس اين نظريه مفهوم سوسياليسم آفريقايي شكل گرفت .اين ايدئولوژي داراي اين عقايد است.

-         عقايد ماركيست، لينيست و ساختار سياسي آن باعث استثمار آفريقا شد.

-         سوسياليست هاي آفريقايي ميانه رو از اقتصاد سوسياليستي تحت كنترل دولت طرفداري مي كردند.

-         سوسياليست هاي دموكرات طرفدار عقايد سوسياليسم اروپايي و غرب بودند.

-         سوسياليست هاي پوپوليسم طرفدار اصلاحات ارضي بودند.

بطور كلي در اين مرحله در آفريقا دانشمندان علوم اجتماعي شروع به درك فرايند بومي‌سازي فراتر از تئوري وابستگي و ماركيستي نمودند و معتقد بودند كه مكاتب وابستگي طرفدار سوسياليسم به جاي سرمايه‌داري است و از استقلال فرهنگي ملي دفاع نمي كند.

2-      مرحله دوم بومي سازي درمورد اين موضوع بحث مي كند كه استقلال و خودكفايي براي كشورهاي آفريقايي يك ضرورت اساسي است. عده هاي از آفريقايي ها معتقد بودند كه صرفا ماركيست باعث عدم بومي سازي نمي شوند و در جهت احياء ماركيست درآمدند. در كل برنامه بومي سازي با بهره گيري از علوم اجتماعي آفريقايي هيچ وقت اجرا نشد و هنوز مسئله دولت در اين كشورها يك واقيت اجتماعي نيست.

به طور كلي بومي سازي يعني استفاده از نخبگان داخلي يك كشور و استفاده از فرهنگ ها و سنت هاي تاريخي يك كشور در راه توسعه و نوسازي.

در پایان از اغلاط تایپی متن که فرصت تصحیح آن دست نداد پوزش می طلبم.