رابرت كاكس

رابرت كاكس يكي از طرفداران گرامشي است و سعي نموده كه نقطه نظرات گرامشي را در حوزه روابط بين الملل گسترش دهد. چون نقدي كه بر گرامشي وارد شده بود، يكي اين بود كه فقط در بستر جامعه ايتاليا نظر داده است و دوم در يك شرايط تاريخي خاص بوده است.

حالا كاكس اعتقاد دارد كه اين چنين نيست و مي‌شود از نظرات گرامشي در تبيين روابط بين الملل استفاده كرد.

كاكس جمله اي معروف دارد كه اين جمله معروف يكي از سرفصلهاي روابط بين الملل يعني پست مدرن است. كاكس مي گويد نظريه همواره براي شخصي خاص و براي هدفي خاص است و اين جمله دقيقا متأثر از تفكرات گرامشي است. كاكس معتقد است كه اگر ارزش‌هاو اعتقادات بازتابي از روابط اجتماعي خاص هستند بنابراين همان گونه كه روابط اجتماعي تغيير مي‌يابند، ارزش‌هاو عقايد نيز تغيير مي‌يابند. نتيجه‌اي كه از اين جمله و فرايند عايد مي‌شود اين است كه همه دانش‌ها حداقل در بستر اجتماعي بايد بستري خاص و زماني خاص داشته باشند.

نتيجه‌اي كه از اين فرايند به دست مي‌آيد آن است كه بين واقعيت و ارزش‌ها تفاوت زيادي وجود ندارد و يا به عبارتي تمايز زيادي وجود ندارد. همه نظريه‌پردازان چه آگاهانه و چه ناخودآگاه نظريات ارزشي را در بيان خود دارند. و اين نقطه تفاوت بين رئاليسم و نظريه انتقادي رابرت كاكس است كه متأثر از گرامشي است. رئاليسم اعتقاد دارد كه بين ارزش‌ها، عقايد و واقعيت تفاوت وجود دارد. به عبارتي علم و نظريات علمي بي زمان هستند و آنچه كه گفته مي‌شود با آنچه كه عمل مي‌شود متفاوت است، بنابراين براساس تفكر كاكس نظريات مي‌توانند در جهت دفاع از پديده و يا پديده‌هاي خاص باشند. چرا؟ چون نظريات با قصد و منظور خاص بيان مي‌شود. بنابراين آنچه كه از نظر رئاليست‌هاگفته مي‌شود دنيا را همانگونه كه هست بايد ديد و تفسير كرد. مي‌تواند منجر به تقويت هژمون شود. زيرا اين هژمون به عنوان يك واقعيت بيروني ، به عنوان يك اصل پذيرفته مي‌شود. نظريه انتقادي در جستجوي اين است كه با تجزيه و تحليل در صورت امكان كمك به فرايندهاي اجتماعي نمايد كه به طور بالقوه و يا بالفعل منجر به آزاد سازي مي‌شود و در اين شيوه است كه نظريات مي‌تواند سهمي در آزاد سازي داشته باشد. بنابراين، اين نظريات مي‌توانند منبعي براي ثبات نظم جهاني باشند.

كاكس از نظريه هژمون گرامشي اين استنباط را دارد كه به روابط بين الملل مي‌تواند منتقل شود. بنابراين هژمون براي ثبات و استمرار حوزه بين‌المللي به همان اندازه اهميت دارد كه در سطح داخلي اهميت دارد. پس هژمون يا قدرتمداران، نظم جهاني را به گونه اي شكل   مي‌دهند كه در جهت برآورده ساختن منافع و نيازهاي آنان باشد. اما بحثي كه در اينجا قابل ذكر است اين است كه هژمون اين نظم را صرفاً نه در چارچوب زور بلكه با نوعي رضايتمندي ايجاد مي‌كند.(همان موضوع قنطروس)

نمونه سوال امتحاني : نظريات كاكس و نقاط اختلاف آن را با رئاليست  بنويسيد.

 

سياست‌هاي نئوليبرالي:

بسياري معتقدند كه ايالات متحده در قالب سياست نئوليبراليزم سعي كرده است هنجارهاي خود را در قالب نئوليبراليزم به تمام جهان صادر كند. مجموعه سياست‌هايي كه با طرح نئوليبراليزم ارتباط تنگاتنگي دارد به ويژه خصوصي سازي ، كاهش هزينه هاي دولت ،كاهش ارزش پول، تقويت بازارهاي آزاد به اجماع واشنگتن معروف است و بسياري معتقدند كه اين سياست‌ها عقل سليم‌اند. يعني حقيقتي كه همگان به آن معترفند و اعتقاد دارند و بديهي است و مخالفت با آن خارج از عقلانيت است. و آن دسته از كشورهاي جان سوم كه اين سياست‌ها را پذيرفته‌اند به اين جمع بندي رسيده‌اند كه اين سياست‌ها منافع آنان را بهتر منعكس مي‌سازد. پذيرش اين تفكر از جانب كشورهاي جهان سوم، پيامدهاي متعددي  داشته است. از جمله هزينه‌هاي بهداشت را كاهش داده است،‌آموزش را در حد كافي گسترش داده و اين كشورها مجبور شده اند تا مواد اوليه بيشتري را صادر كنند، زيرا بازارها پر از محصولات كشورهاي صنعتي است. لذا وارد شدن در فرايند بازار براي اين كشورها به همين معني است. نكاتي در اين قضيه وجود دارد:  (سياستهاي نئوليبرالي)

1- بحث تجارت آزاد: بدون اينكه وارد بحث تخصصي تجارت آزاد شويم، تجارت آزاد برآورنده منافع هژمون است. با فرض اينكه هژمون بهترين توليد كننده است، كالاهاي آن در هر كجاي دنيا ارزانتر خواهد بود و تنها در صورتي كالاهاي هژمون گرانتر خواهند بود كه كشورها مانعي براي ورود اين كالاها بوجود آورند لذا اشاعه تجارت آزاد به معني تقويت هژمون و حفظ منافع هژمون است.

2- مواد خام: اگر كشورهاي جهان سوم مايل به مشاركت در شرايط تجارت و رقابت آزادند، نتيجه اين خواهد بود كه آن‌هابيشتر از هر زماني به توليد مواد خام مبادرت نمايند. زيرا آن‌ها نمي‌توانند كالاي صنعتي را توليد كنند و از طريق توليد كالاي صنعتي در تجارت آزاد شركت كنند. بنابراين باز هم اين منافع هژمون است كه تامين مي‌شود، زيرا افزايش توليد مواد خام منجر به كاهش مواد اوليه مي‌گردد. به علاوه در زماني كه كشورهاي جهان سوم به كاهش ارزش پول خود اقدام مي‌كنند قيمت مواد خام صادراتي آنان نيز كاهش مي‌يابد و قيمت مواد وارداتي صنعتي افزايش مي‌يابد كه اين هم به نفع هژمون است.

3- صنايع خصوصي: يكي ديگر از راههاي مشاركت در تجارت آزاد خصوصي سازي است. خصوصي سازي هم به نفع هژمون است، چون بنگاه هاي خصوصي كشورهاي صنعتي را بيشتر از هر زمان ديگري قادر خواهد ساخت كه در كشورهاي جهان سوم سرمايه‌گذاري كنند. صنايع نفتي، فرودگاهي، سيستم هاي حمل و نقل و غيره. اما سوال اين است كه چرا عليرغم اين مضررات كشورهاي جهان سوم دست به پذيرش اين سياست‌ها مي‌زنند؟ در اينجاست كه عنصر جبر وارد مي‌شود. در اين رابطه اشاره به بحران بدهي در جهان سوم مي‌تواند پاسخگو باشد، زيرا براي پرداخت بدهي‌ها و انجام سرمايه‌گذاري در جهت ايجاد صنايع مصرفي و يا حتي واردات مواد مصرفي كشورهاي جهان سوم مجبور به گرايش به بازارهاي جهاني هستند و از طرفي آنان نيازمند كمك سازمان‌هاي بين المللي مثل صندوق بين المللي پول، بانك جهاني وغيره هستند.

تجارت آزاد منافع هژمون است. تجارت آزاد به عنوان بهترين سيستمي است كه در دنيا مي‌تواند وجود داشته باشد به عنوان واقعيت موجود . بر همين اساس طيف ديگري از تئوريهاي چپ به اسم نظريه انتقادي شكل مي‌گيرد و تشابه زيادي بين نظريات انتقادي و نظريات گرامشياني وجود دارد و رابرت كاكس كه رويكردش متاثر از گرامشي است نوع تفكرش انتقادي است بر نظام سرمايه‌داري. از نظر كاكس و نظريه انتقادي، سرمايه داري عقل سليم نيست. هم نظريه انتقادي و هم نظريه گرامشي ريشه در اروپاي دهه 20و دهه 30 دارد (گرامشي براي قبل از جنگ جهاني دوم بود) بر اساس اين تفكر باز مراجعه به اين انتقاد از ماركسيسم مطرح مي‌شود كه چرا قيام‌هاي انقلابي در اروپا نه تنها با شكست مواجه مي‌شود بلكه منجر به بروز فاشيسم نيز مي‌شوند. چرا خوش بيني نسل قبل كه به تغييرات آزاد شونده محدود معتقد بود نادرست از آب درآمد.

در عين حال تفاوتي بين نظريه انتقادي و نظريه گرامشي وجود دارد و آنها داراي دغدغه‌هاي فكري متفاوتي هستند شامل: 1. متفكرين نظريه انتقادي توجه خود را به اقتصاد سياسي معطوف كرده‌اند و همينطور امنيت بين المللي، نظريه انتقادي از متفكرين مكتب فرانكفورت نشأت مي‌گيرد. فرانكفورتي‌ها بخشي از متفكرين آلماني بودند و اروپايي كه در زمان جنگ جهاني دوم به آمريكا مهاجرت كردند و بخشي ماندند و بخشي دوباره برگشتند به اروپا . 2. تفاوت ديگر برمي‌گردد به تفاوتي كه در دغدغه‌هاي انتقاديون و ماركسيستها وجود دارد انتقاديون خواستار گسترش توجه به زيرساختها نبودند و آنها به مسائلي مانند فرهنگ،بوروكراسي اجتماعي، ماهيت اقتدارگرايي ساختارخانواده و بررسي مفاهيم رشد پرداختند و به ويژه در تجزيه و تحليل خود به نقش رسانه‌ها توجه داشتند و به طور كلي به روبناها بيشتر از زير بنا پرداختند. ويژگي اصلي تفكر انتقادي حول اين محور است كه آيا پرولتاريا در جامعه كنوني آنگونه كه ماركس مي‌گويد توان آزادسازي را دارد يا خير. به خاطر اينكه گفته شد با گسترش فرهنگ مصرف گرايي و رفاه نسبي كه براي طبقه كارگر بوجود آمد ناشي از نظام سرمايه داري پرولتاريا در نظام سرمايه داري حل شده و ديگر نمي‌تواند تهديدي براي نظام سرمايه داري باشد. مهمترين نظريات انتقاديون برگرفته از بحث آزادسازي است . بحث آزاد سازي در تفكر ماركسيسم بحثي مبهم و گنگ است و مي تواند براي افراد مختلف معاني متفاوتي داشته باشد مضاف بر اينكه بسياري از انتقاداتي كه با شعار آزاد سازي رخ داده است وحشيانه ،بيرحمانه و دور از عدالت بوده است و اين همان چيزي است كه سوسيال امپرياليسم و يا امپرياليسم روسي از آن ياد مي‌شود بنابراين انتقاديون از مقوله اي به اسم آزاد سازي بيشتر صحبت مي كنند. طيف اول متفكرين انتقاديي آزاد سازي را دررابطه با طبيعت مورد بررسي قرار مي دهند بر اساس تفكر ماركس تسخير طبيعت با افزايش فناوري انسان همراه بوده است و اين تغيير در فرهنگ تكنولوژي باعث تغيير در روابط توليد و شيوه توليد است همان چيزي كه رقم زننده تفكرات ماركسيستي است اين عده(نسل اول انتقاديون)اعتقاد دارند كه فرايند تسخير طبيعت با بي‌رحمي رخ داده است انسان بايد انگيزه اي به جز انگيزه مادي داشته باشد و ارزشها بايد جايگاه ويژه اي داشته باشند در اين نكته است كه جنبش طرفداران حفظ محيط زيست متاثر از تفكر انتقادي است . انتقاديون اعتقاد دارند كه انسان براي غلبه بر طبيعت هزينه هاي بسيار سنگيني پرداخته است و آنچه كه تحت عنوان نابودي محيط زيست مطرح گرديده به معني تاوان سنگيني است كه گفته شد. بنابراين در اين شرايط بحث آشتي با طبيعت براي متفكرين انتقادي بسيار مهم است .

 دومين رويكرد در تفكرات انتقادي برمي گردد به تفكرات هابر ماس كه او نيز به روساخت بيشتر از زيرساخت اهميت مي‌دهد. هابرماس بر محوريت ارتباطات فرهنگي و گفتگو در فرايند آزاد سازي معتقد است برخلاف ماركسيستهايي كه به پايه اقتصادي جامعه توجه دارند. هابرماس معتقد است كه جامعه بهتر، در قالب ارتباطات وسيع ميسر خواهد بود. بحث هابرماس در قالب راديكال دموكراسي مي تواند محقق شود يعني فرايندي كه مي‌تواند بيشترين مشاركت را نه تنها از طريق كلام بلكه از طريق فعل و شناسايي موانع مشاركت در اقتصاد ،اجتماع و فرهنگ و غلبه بر آنها مطرح سازد.    

يكي از معروف ترين انتقاديون يا در واقع متفكري كه نظريه انتقادي را به بهترين وجه پرورش داده است كسي است به اسم اندرو لينكليتر . او با استفاده از نظرات هابرماس نظرات خود را ارئه مي دهد و اعتقاد به يك چارچوبه اخلاقي در يك جامعه دارد درواقع لينكليتر بحث آزادسازي را در قالب اخلاق اجتماعي و سياسي معنا مي كند و آزادسازي را برابر مي‌سازد با فرايندي كه در آن مرزهاي دولت حاكم اهميت اخلاقي و معنوي خود را از دست مي دهد. براساس تفكر رئاليسم ارزشهاي اخلاقي يك دولت داراي مرزهاي جغرافيايي است كه حاكميت را رغم مي زند حاكميت دولتهاي ملي را . اما لينكليتر اعتقاد به ارزشهاي اخلاقي دارد كه فراتر از مرزهاي دولتهاي ملي مي تواند گسترش پيدا كند . لازم به ذكر است كه تفاوت بين نظريه هاي هنجاري و ساختگرا كه رئاليسم سنبل آن است بحث توجه به دولتها به عنوان تنها بازيگران عرصه بين الملل است كه با اين ايده لينكليتر، ديگر دولتها تنها عناصري نيستند كه خواستار ارزشهاي اخلاقي باشند و يا ارزشهاي اخلاقي ديگران را به بهانه غيرملي يا غير سرزميني بودن به عنوان حافظ منافع خود نمي‌شمارند. البته رسيدن به چنين شرايطي احتياج به تغييرات نهادي در نهادهاي حاكميتي دارد. بنابراين نظريه انتقادي يكي از وظايف خود را شناسايي روشهايي كه مي‌تواند به اين امر منجر گردد مي‌داند.