نظریه های مختلف در روابط بین الملل جلسه هشتم- دکتر وثوقی
نظریه گرامشی:
گرامشی متفكر ايتاليايي است كه نظریات چپ دارد و در زمان موسولینی به دليل مخالفت با فاشيست به زندان میافتد. نظریات او با توجه به اینکه هیچ کتاب و منبعی در دسترس نداشته است، همه آن اورژينال و مطالب و افکارش از خودش است. و چون در زندان تحت نظر بوده و چون اجازه نداشته هيچگونه كتاب و مجله اي دريافت كند تمام نظراتش را به رمز نوشته است. به همين خاطر دو ایراد عمده به نظرات او گرفته ميشود : 1- این که گرامشی مطالبش فقط مربوط به جامعه ایتالیاست. 2- مربوط به یک دوره خاص است و زمان خاصي از نظام بين الملل را مورد توجه قرار داده است .
سوال اساسی او این است که چرا پیشبینیهای مارکس در مورد پیشبرد انقلاب در اروپای غربی به واقعیت تبدیل نشد اما در روسیه که يك كشور عقب مانده بود انقلاب سوسیالیستی اتفاق افتاد. اين سوال گرامشي مثل سايرين كه از ماركسيسم ايراد ميگيرند بر ميگردد به اينكه انقلاب در جوامع پیشرفته اغلب صورت میگیرد نه در جامعه ضعیف.(منظور انقلاب سوسياليستي است)
وقتی به نظرات لنین نگاه می کنیم او امپریالیسم را آخرین مرحله سرمایه داری میداند. این موضوع توسط اندیشمندانی زیر سوال رفته. اين يك مورد و مورد دوم اينكه آنچه كه تحت عنوان برخورد طبقاتي مطرح مي شود در روسيه چنين اتفاقي نيافتاد .
تفاوت تفکر گرامشی با بقیه چپها حول محور مفهوم هژمون است. هژمون عبارت است از قویترین کشور موجود در نظام بین الملل که میتواند توفق خود را بر بقیه اعمال بکند. (یا در عرصه ساختار یا در یک منطقه) بریتانیا هژمون قرن 19- فرانسه هژمون قرن 18 است.
منظور گرامشی از هژمون به فهم او از قدرت مربوط میشود اما این قدرت وسیعتر و غنیتر از آن چیزی است که مورد نظر آنارشیستهاست. گرامشی از دیدگاه ماکیاولی قدرت را به مثابه قنطورس (اسبي كه سر حيوان دارد و دست و پاي انسان دارد) قنطورس دوجنبه حيواني و انساني دارد. بنابراين قدرت هم یک جنبه اجبار دارد و یک جنبه اختیار دارد. حيوان جبر است و انسان اختيار است .
مارکیستها در فهميدم چگونگي تقویت نظم ،نظم حاكم اغلب بر اقدامات زورمدارانه دولت تمرکز میکنند. از نظر انگلس دولت چیزی نیست جز ابزاری برای ظلم یک طبقه بر طبقه دیگر. بر مبنای این فهم تنها دلیلی که اکثریت استثمار شده و چپاول شده یک جامعه را از شورش و سرنگونی نظامی که حاکم بر آنان است و دلیل اصلی رنج و بدبختي آنان است باز میدارد، عبارت است از قدرتی که این دولت دارد و این گروه(استثمار شدهها) به دلیل ترس و زوری که مشخصه این دولت ها بویژه در جهان سوم است میباشد. یعنی دولت ها عاملی برای استثمار، چپاول و زورگویی بر جوامع هستند. اما مردم استثمار شده توان مقابله با این زور را ندارند. در کشوری مثل روسیه که انقلاب رخ میدهد این چنین زوری غالب و برنده است اما در کشورهای غربی و توسعه یافته اطاعت مردم ناشی از زور دولت نیست بلکه ناشی از رضایتمندی مردم است. براساس دیدگاه گرامشی رضایت را هژمونی و طبقه حاکم بر جامعه تولید و ابزار تولید میبیند و این هژمونی است که اجازه می دهد تا اخلاق و فرهنگ متعلق به یک گروه بر دیگر گروهها حاکمیت و سلطه پيدا كند. بنابراین هژمونی آمریکا بخشی مربوط ميشود به رضایتمندی که ایجاد میکند میشود. این رضایتمندی به صلاح جوامع پذيرا باشد یا برخلاف مصالح آنها اتفاق بيافتد. بنابراین این رضایت از طریق جامعه مدنی در جوامع نهادینه میشود و به جای عقل سلیم مینشیند. جامعه مدنی عبارت است از شبکهای از نهادها و عملکردها در جامعه كه تا حدودی مستقل از دولت است و گروهها و افراد از طریق آن خود را سازماندهی و دیدگاه خود را به دیگران یا به دولت منتقل میکنند.
این گروه ها شامل رسانه ها، سیستم آموزشی، کلیسا، بنگاههای خیریه و سازمانهای داوطلب و ... می باشد. این تحلیل از نظر گرامشی داراي نتایجی است: اول اینکه در نظریه مارکسیستی باید روساختها مهم تلقی شود زیرا شاید ساختار جامعه نهایتاً بازتابی از روابط اجتماعی تولید در مبنای اقتصادی باشد، ماهیت روابط روساخت از اهمیت زیادی در تعیین میزان استعداد یک جامعه در تغییر و تحول برخوردار است.
گرامشی از اصطلاح دیگری به نام جبهه تاریخی استفاده می کند تا به روابط سازنده متقابل روساخت و زیرساخت بپردازد که در واقع روابط اجتماعی تولیدی در رابطه با اقدامات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است. بنابراین از نظر گرامشی و طرفدارانش تحليل همه چیز در قالب روابط اقتصادی و یا سیاستها و عقیدهها نمیتواند درست باشد و نمیتوان تنها یکی از این دو عامل را با اهمیت تلقی کرد زیرا هم روساخت و هم زیرساخت در ارتباط با هم ایجاد کننده تغییر و تحول است.
از نظر گرامشيستها پیامد مهم دیگری که برای فعالیت سیاسی مورد توجه است به این میپردازد که اگر هژمونی گروه حاکم، عامل اصلی تقویت و تسلط باشد، پس در جامعه زمانی میتواند تغییر اتفاق بیفتد که جایگاه هژمونیک دچار تغییر شود و یا به چالش کشیده شود این امر مستلزم مبارزه ضد هژمونیک در جامعه مدنی است که در آن هژمونی حاکم به تحلیل مي رود و بلوک تاریخی دیگری شکل میگیرد.تغيير در جايگاه هژمونيك باعث تغيير در نظام ميشود.