متن کامل

در روابط بين الملل چهار رويكرد اصلي وجود دارد كه اين رويكردها تا زمان حاضر بستر اصلي اكثر نظرياتي است كه داده شده است.   1.خودياري 2. قدرت 3. منافع ملي 4. استراتژي   

براي اولين بار روابط بين اللمل در 1919 در دانشگاه ولز، داراي كرسي شد يعني درست مصادف با پايان جنگ جهاني اول .يكي از عواملي كه باعث شد روابط بين الملل به عنوان يك رشته دانشگاهي مورد مطالعه قرار بگيرد دنياي پرخشونتي بود كه جهان در دهه 1910 تا 1920 با آن روبرو بود.دليل اصلي استقرار اين كرسي ، حركت در جهت صلح و تنش زدايي در نظام بين الملل بوده است. در سال 1920 جامعه ملل تشكيل شد به منظور رسيدن به صلح و امنيت و كشور اصلي حمايتگر اين طرح آمريكا بوده است و طرح 14 ماده‌اي آن نيز از ويلسون بود با اين تفكر كه در عرصه نظام‌ بين‌الملل بازيگران ديگري هم هستند و جامعه بين‌الملل بايستي با نظم و صلح و همكاري و همراهي اين بازيگران را به جلو ببرد.

اولين رويكرد در عرصه نظام بين الملل رويكرد ايده‌آليستي بود.

رويكرد ايده‌آليستي :  يك نگاه هنجار گرا دارد و بيشتر از اينكه به واقعيت‌هاي نظام بين‌الملل نگاه كند مي‌گويد كه اين نظام چه بايد باشد.

از 1920 تا 1929 يك جو آرام به وجود مي‌آيد و هنوز سيستم موجود به چالش كشيده نشده است در سال 1929 با ايجاد بحران اقتصادي آمريكا و انتقال آن به اروپا وضع عوض شد.در اين بين كشور آلمان كه معترض به قرارداد ورساي بوده است به عنوان يك نيروي معارض مطرح شد و با حفظ وضع موجود مخالفت كرد.با وجود بحران اقتصادي آمريكا طبيعي است كه كشوري مثل آلمان خواهان سهم بيشتري در نظام بين‌الملل باشد و اين وضعيت از 1929 تا 1939 طول كشيد . آلمانها به دليل فشارهاي وارده اصلا از وضع موجود راضي نيستند و ظاهر شدن آلمان در چنين مقامي اروپا را به سوي جنگ مي‌برد. از 1939 تا 1945

بعد از آن انديشمندان ، ايده آليسم را ناتوان از حفظ صلح و امنيت مي‌دانند. يكي از اين عوامل قدرت بالاي آلمان و شكل‌گيري يك ساختار دوقطبي در عرصه بين الملل است. براين اساس رئاليستها به اين جمع بندي مي‌رسند كه ديگر نمي‌توان نسبت به مسائل بين‌الملل مانند گذشته نظر كنيم و اين زمزمه تغيير با تغيير در اصول ايده‌آليسم شروع شد و خواستار اصلاح مي‌شوند. اينجا بود كه دولتها به عنوان تنها بازيگران عرصه بين الملل شناخته شدند. براي نظم دادن و جهت دادن به حركت دولتها پديده‌اي به عنوان توازن قوا ابزار دست رئاليسها مي‌شود. توازن قوا مي‌گويد كه هيج كشوري نمي‌تواند به عنوان يك قدرت برتر يا قدرت مسلط در جهان وجود داشته باشد. توازن قوا مي‌گويد اتحاد،چانه‌زني و مذاكره اهرمهايي است كه در كنار جنگ بايد مورد استفاده دولتها قرار بگيرد. جنگ براي بدست آوردن صلح است . اين جنگ در كنار خود تعريف كننده تهديد و امنيت مي‌شود. در تفكر رئاليستي تهديد به صورت عمده و برجسته در قالب جنگ و تهديد نظامي تعريف مي‌شود. هيچ چيز مثل جنگ و خشونت نمي‌تواند مخل نظم حاكم بر ساختار باشد.

اصل اول ، نظام بين‌الملل يك عرصه آنارشيك يا عرصه نامتعادل است كه دولتها فقط مي توانند با خودشان بمانند.

اصل دوم، نظام بين‌الملل يك نظام خوديار است و تفكر توانمنديهاي نظامي و مسلح شدن و تهديد را در قالب تهديد نظامي ديدن يك روال است .

در همين زمان رويكرد ليبراليسم شروع مي‌شود. دستمايه اصلي رويكرد رئاليسم اين تفكر هابزي است كه انسان گرگ انسان است و انسان خشونت طلب است .

 

ليبراليسم مي‌گويد انسان كمال جو است و موجودي است كه به سمت تعالي حركت مي كند و اين تعالي در گرو ايجاد دموكراسي است و بدون وجود يك نظام دموكراتيك كه امكان بروز استعدادهاي فردي را دارد انسان كمال جو معنا پيدا نمي‌كند. كمال جويي انسان در يك جامعه دموكراتيك رخ مي‌هد. نظامهاي دموكراتيك برابري رفاه ،اموزش و خوشبختي را براي ملتها به ارمغان مي‌آورند و اين برآمده از تفكر ليبراليسم است.

كشوري كه داراي دموكراسي است خواه نا خواه به سوي حفظ وضع موجود مي رود و اقتضائات و هنجارهاي نظام ليبراليسم را بهتر و بيشتر مي‌پذيرد . ترويج ليبراليسم و به وجود آوردن نظامهاي دموكراسي برابر است با به وجود آمدن دموكراسي غربي. اين ليبراليسم اعتقادي به دولت‌ها به عنوان تنها بازيگران عرصه بين الملل ندارد و در كنار دولتها شركتها و كارتلهاي چند مليتي را مهم مي‌داند چون دقيقا در جهت تفكر ليبراليسم حركت مي‌كند. بنابراين سازمانهاي بين‌المللي مي‌توانند خيلي موثر باشند.مجموعه‌اي از دستگاهها و سازمانهاي اداري هستند كه مي توانند بازيگر محسوب شوند.

5. دولتها مي‌توانند با همكاري به منافع خود دست يابند و خشونت و قدرت نظامي تنها راه رسيدن به منافع نيست.

6. اقتصاد،تكنولوژي،محيط زيست عواملي هستند كه در شكل‌گيري نظام و ساختار بين‌الملل تاثير گذارند.

7. نظم تنها از راه موازنه حاصل نمي‌شود بلكه توافق در مورد هنجارها،رويه‌ها و قواعد مي تواند به وجود آورنده نظم باشد. قواعد سازماني به سازمانها اين توان را مي دهد كه بتوانند نظمي را به افراد جامعه عرضه كند.

8. حاكميت در عمل بي معناست و مهم تعامل و مذاكره و توافق بازيگران در عرصه بين‌الملل است.

در چنين شرايطي اصل حاكميت وآزادي عمل دولتها محدود مي‌شود و در اين شرايط عنصري كه مي‌تواند تعيين كننده باشد ،وابستگي متقابل كشورها است و اين نياز اجازه نمي‌دهد كه هر كاري به دلخواه انجام دهند. ليبراليسم توافق جمعي قراردادهاي اجتماعي است.

تفكر ديگر، ساختار ماركسيستي يا ساختار گرايي و يا نظام جهاني كه با سه رويكرد ديگر كلا متفاوت و يك تفكر غربي و مدرن است اصل را بر اقتصاد قرار مي‌دهد (سرمايه داري).

  1. همه چيز در قالب سرمايه‌داري روي مي‌دهد دنيايي كه اقتصاد حاكم مطلق است .
  2.  بازيگران نظام بين الملل دولتها نيستند بلكه طبقات هستند. سازمانهاي بين‌المللي ،بنگاههاي اقتصادي و شركتهاي چند مليتي نماينده طبقه سرمايه‌داري محسوب مي‌شوند. ماركسيسم معتقد به نظام اختلاف طبقاتي است.
  3. در دنيايي كه اقتصاد زير بناست ،تهديد فقط تهديد نظامي نيست بلكه عمده‌ترين تهديد تهديد اقتصادي است مثل تحريم .
  4. تمام دولتها بايد بر اساس قواعد و رويه هاي سرمايه‌داري رفتار كنند كه اگر غير از اين باشد جهان دچار بي نظمي مي‌شود.

از قرارداد وستفاليا 1648 تا 1991 اين چهار پارادايم يعني ايده آليسم ،رئاليسم،كمونيسم و ليبراليسم حاكم بودند. و اما از دهه 1990 به اين سو رويكرد ديگري در قالب رويكرد جهاني شدن مطرح شد. اين رويكرد بمعناي خط بطلاني بر چهار پارادايم فوق نيست كه حاكي از به وجود آمدن پارامترها و فضاي جديدي است كه در عرصه نظام بين الملل مطرح شده است.

آرنولد شوت مي‌گويد هر اتفاقي كه در يك نقطه مي‌افتد به صورت مستقيم مي‌تواند بر نقطه ديگري تاثير گذار باشد. بنابر اين در اين جهان ما شاهد تفاوتهاي چشم گيري با جهان گذشته مواجه هستيم . از بعد از جنگ جهاني دوم 1945 جهاني شدن به وجود آمده است . خيلي‌ها نقطه اوج گيري اين پديده را به جاي دهه 90 در دهه 70 مي‌دانند.

پويشهاي تكنولوژيك در عرصه جهاني شدن به عنوان يكي از فاكتورهاي رقم زننده تغيير محسوب شده است. مولفه‌هاي دنياي جهاني شدن با مولفه‌هاي دنياي صنعتي قبل از آن تفاوت دارد. تواناييهاي كه تكنولوژي به انسانها براي تغييرات دولتها و سياست داده است مثل پديده اينترنت.

با استفاده از رشد صنعتي مي‌توانند روند شتاباني كه به وجود آمده است بپيوندند . وقتي حاكميتها دچار سستي مي‌شوند و ماهيت دولتها تغيير مي‌كند،كم كم هويتهاي سنتي هم دچار تغيير مي‌شود و كم كم سازمانها در قالب جهاني شدن آن برندگي لازم را نمي‌توانند داشته باشند چون قدرتي بالاتر از قدرت سازماني بر جوامع حاكم مي‌شود.